اتّفاقا در همين زمان كه آنان در اين گفتگو بودند رسول خدا ( ص ) به مسجد الحرام وارد شد و آنان همه با هم به سوى او شتافتند و او را در ميان خود گرفته ، مىگفتند : « تويى كه چنين مىگويى و تويى كه چنان مىگويى » . آنان آنچه را در مذمّت بتان از سوى رسول خدا ( ص ) به آنان رسيده بود يكيك بر شمردند و در همهموارد نيز رسول خدا ( ص ) مىفرمود : « آرى ، من چنان مىگويم » .
در اين ميان من يكى از مشركان را ديدم كه ميانهء رداى او را گرفت و در همين حال ابو بكر به مقابله با او برخاست و گفت : « واى بر شما ، آيا مردى را كه مىگويد پروردگار من اللّه است مىكشيد ؟ »
پس از مدّتى مشركان از رسول خدا ( ص ) دست كشيدند و اين بزرگترين چيزى و بيشترين آزارى بود كه مشركان قريش به پيامبر ( ص ) روا داشتند و من تاكنون ديدهام « 17 » .
اين رخداد نيز همچون رخداد نخست از هيبت رسول خدا ( ص ) و قدرت روحى او حكايت دارد و البته اين هيبت با گناهانى كه مشركان از آن پس در مورد آن حضرت مرتكب مىشدند منافاتى نداشت ، زيرا گرچه كه هيبت و ابهّت پيامبر ( ص ) در آن لحظه اثر روانى بر آن كافران مىكرد امّا اين منافى آن نيست كه از آن پس براى رويارويى و مقابله با رسول خدا ( ص ) برنامهريزى و انديشه شود . آن مشركان در نخستين بار با هيبت پيامبر ( ص ) مواجه شدند و آن حضرت بدانگونه با آنان مواجه شد كه زبان آنان را از طعنه زدن و ريشخند كردن بست و وحشت و ترس را در دلهاى آنان جاى داد و اين شيوه در قلب آنان تأثير كرد ، اما هنگامى كه آنان ديگر بار به خود برگشتند و پس از رويارويى با آن ضربهاى كه هيبت پيامبر ( ص ) به آنان وارد آورده بود براى بار ديگر انديشه و تدبير گناهآلود خويش را به كار گرفتند به تدبير امور خود پرداختند و از آن پس آن حركت ناپسند از برخى از ايشان سرزد كه ميان رداى رسول خدا ( ص ) را گرفت و البتّه اين رخداد با هيبت رسول خدا ( ص ) در آن هنگام كه عزم
هامش
( 17 ) - البداية و النهاية ، ج 3 ، ص 46 .