تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
را براى او يادآور گشت پيامبر ( ص ) نيز به همراهى آن مرد برخاست . از سويى ديگر چون مشركان مشاهده كردند كه رسول خدا ( ص ) به يارى آن مرد برخاسته به يكى از مردان جمع خود گفتند : « در پى او برو و ببين كه چه خواهد كرد » . بدين ترتيب پيامبر ( ص ) به سوى خانهء ابو جهل روانه شد و چون به در خانهء او رسيد در را كوبيد و ابو جهل [ از درون خانه ] گفت : « كيست ؟ » فرمود : « محمّد است ، بيرون آى » پس ابو جهل در حالى كه رنگ از چهره‌اش پريده و خون در آن از جريان افتاده بود بيرون آمد . رسول خدا ( ص ) به او فرمود : « حق اين مرد را به او بده » . او در پاسخ گفت : « باش تا آنچه بر عهدهء من دارد به او دهم » پس به درون خانه رفت و حق آن مرد را آورد و در اختيارش قرار داد . سپس رسول خدا ( ص ) از در خانهء او برگشت و به آن مرد نيز فرمود : « در پى كار خود برو » . امّا آن مرد به ميان مردم آمد و در كنار همان جمعى كه از آنان كمك خواسته بود ايستاد و گفت « خداوند او [ پيامبر ] را جزاى خير دهد كه [ به كمك او ] آنچه را از آن مرد مىخواستم ستاندم » . پس از اين سخنان مشركان قريش به سراغ آن مردى كه وى را براى تعقيب ماجرا فرستاده بودند رفتند و گفتند : « چه ديده‌اى ؟ » گفت : شگفتى از شگفتيها به خداوند سوگند بمحض آنكه در خانهء او را كوبيد او در حالى كه روح در تن نداشت بيرون آمد . پس محمد ( ص ) گفت : حق اين مرد را به وى بده او گفت : « باشد اندكى صبر كن تا حق اين مرد را به وى دهم . آنگاه به درون خانه رفت و حق آن مرد را برايش آورد و پرداخت » . چيزى نگذشت كه ابو جهل به ميان جمع مشركان آمد و آنان به وى گفتند : « واى بر تو ! به خداوند سوگند تاكنون همانند آنچه تو كرده‌اى نديده‌ام » . اما او پاسخ داد : « واى بر شما ! به خداوند سوگند هنوز در خانه‌ام را نكوبيده بود و صدايش را نشنيده بودم كه سرتاسر وجودم آكنده از ترس شد و بيرون آمدم و در اين هنگام پشت سر او شترى نر مشاهده كردم كه تاكنون به سان يال و گردن و تارك و دندان او