گفتند : « تو را چه شده است ؟ » گفت : « ميان خود و او خندقى پر از آتش و جايى ترسآور و بالهايى ديدم » . در اين باره رسول خدا ( ص ) فرمود : « به خداوند سوگند ، اگر او به من نزديك مىشد ملائكه او را درمىربودند » .
عكرمه از ابن عباس روايت مىكند كه ميان رسول خدا ( ص ) و مشركان مكّه مجادلهاى در گرفت در حالى كه رسول آنان را به خداوند مىخواند و براى آنان بيان مىفرمود كه سنگها نه قادرند سودى برسانند و نه ضررى و هيچ نمىتوانند در مقابل خدا براى آنان كارى انجام دهند ، پس از اين مجادله رسول خدا ( ص ) جمع مشركان را ترك گفت . در اين هنگام ابو جهل در ميان دوستانش برخاست و گفت :
« اى جماعت قريش او چنانكه مىبينيد جز اين را نپذيرفت كه دين ما را مورد انتقاد قرار دهد ، پدرانمان را ناسزا گويد ، انديشهمان را سبك خواند و خدايانمان را دشنام دهد . اينك من با خداوند پيمان مىبندم كه فردا سنگى بردارم و در انتظار او به كمين بنشينم و چون در نماز خود به سجده رود با آن سنگ سر او را بشكافم تا پس از آن بنى عبد مناف هرچه مىخواهند انجام دهند » .
فرداى آن روز ابو جهل سنگى برداشت و در كمين رسول خدا ( ص ) به انتظار نشست . در اين هنگام آن حضرت وارد شد و از آنجا كه در آن زمان هنوز به سوى بيت المقدس نماز مىخواند ميان دو ركن حجر الاسود و يمانى به انتظار ايستاد و كعبه را پيش روى خود قرار داد و به سوى شام به نماز ايستاد .
از ديگر سوى مشركان قريش نيز بر طبق عادت هميشگى خود بدانجا آمدند ، در جمع دوستان و محافل خود نشسته در انتظار مشاهدهء ماجرا بودند . هنگامى كه رسول خدا ( ص ) به سجده رفت ابو جهل سنگ را برداشت و به سوى آن حضرت رفت ، ولى چون به او نزديك شد در حالى كه بهتزده ترسان و رنگ پريده و دستهايش بر روى آن سنگ خشك شده بود تا آنجا كه آن سنگ از دستش افتاد و برگشت .
در اين زمان مردان قريش كه براى تماشاى ماجرا جمع شده بودند اين صحنه
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 79
مساهمون: حسين صابري
ص٧٩