تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
واقعيّتى ندارد و اگر نيز آنچه را مىگويند انكار كنم ، مرا باور نخواهيد كرد » . سپس خواستم نام يعقوب را بر زبان آورم و خود را به او تشبيه كنم كه اين نام به ذهنم نيامد و گفتم : « من همان سخنى را به شما مىگويم كه پدر يوسف گفت : « صبرى نيكو [ نشان خواهم داد ] و بر آنچه مىگوييد به خداوند تكيه خواهم كرد و از او كمك خواهم خواست » « 26 » . به خداوند سوگند هنوز رسول خدا ( ص ) آنجا را ترك نگفته بود كه حالت نزول وحى بر او عارض شد و خود را به جامه پيچيد و من نيز بالشى كه از پوست تهيّه شده بود ، زير سر آن حضرت گذاشتم من چون اين حالت را ديدم - به خداوند سوگند - نه ترسيدم و نه از آن نگران شدم و بلكه دانستم كه من بيگناهم و خداوند [ در آنچه وحى مىفرستد ] بر من ستم نخواهد كرد . اما پدر و مادرم ، به خداوند سوگند - رسول خدا ( ص ) هنوز در اين حالت بود كه گمان كردم آن دو از ترس اين كه وحى از جانب خداوند نازل شود و آنچه را مردم مىگويند تأييد كند جان ببازند . سپس اين حالت رسول خدا ( ص ) پايان يافت و نشست ، در حالى كه دانه‌هاى درشت عرق بسان مرواريدى درشت در مقابل نور آفتاب - از چهرهء آن حضرت فرو مىريخت . آنگاه به پاك كردن عرق پرداخت و مىفرمود : « اى عايشه مژده‌ات باد كه خداوند [ آيتى حاكى از ] بيگناهى تو نازل كرده است » . من در اين هنگام زبان به ستايش خداوند گشودم و گفتم : « الحمد للّه » . پس از آن رسول خدا ( ص ) به ميان مردم رفت و براى آنان به ايراد خطبه پرداخت و آنچه را خداوند نازل كرده بود بر آنان تلاوت فرمود و سپس به شلاق زدن مسطح بن اثاثه ، حسان بن ثابت و حمنه بنت حجش - كه از كسانى بودند كه به ترويج اين فحشاء پرداخته بودند - فرمان داد و آنان شلّاق خوردند » « 27 » . 510 - ماجراى افك را با همهء طول و تفصيل از زبان آن كه به چنين ماجرايى متهم شده است نقل كرديم . علت انتخاب اين روايت نيز آن بود كه اين روايت
هامش
( 26 ) - يوسف / 18 . ( 27 ) - البداية و النهاية ، ج 4 ، ص 163 - 161 .