سوگند جز نيكى نمىدانم و نقصى در او به خاطر ندارم مگر آن كه گاه خمير درست مىكردم و سپس لحظهاى آن را به او مىسپاردم و او از آن غافل مىشد و گوسفند آن را مىخورد » .
پس از اين ماجرا يكبار رسول خدا ( ص ) بر من وارد شد ، در حالى كه پدر و مادرم و نيز زنى از انصار با من بودند و هم من و هم آن زن انصارى مىگريستيم . پس رسول خدا ( ص ) نشست و خداوند را سپاس و ستايش كرد و آنگاه فرمود : « آنچه را مردم مىگويند خود شنيدهاى ، پس از خدا پروا كن و اگر كار بدى از قبيل آنچه مردم مىگويند مرتكب شدهاى ، به درگاه خداوند توبه كن كه خداوند توبهء بندگان خويش را مىپذيرد » .
هنوز اين سخن را نگفته بود كه اشك از ديدگانم فرو باريد و آنقدر گريستم كه ديگر هيچ چيزى را احساس نمىكردم . در اين هنگام منتظر آن ماندم تا پدر و مادرم به آن حضرت پاسخى بدهند ، اما آن دو هيچ سخن نگفتند .
به خداوند سوگند من خود را حقيرتر و كمتر از آن مىدانستم كه دربارهام آيهاى از قرآن نازل گردد كه تلاوت شود و در نمازها خوانده شود ، اما اميد آن داشتم كه پيامبر در اينباره خوابى ببيند و خداوند كه خود بيگناهى مرا مىداند چيزى كه حاكى از برائت من باشد در خواب به آن حضرت نشان دهد . امّا اين كه آيهاى از قرآن دربارهام نازل شود - به خداوند سوگند - خود را از اين كمتر مىديدم .
هنگامى كه ديدم پدر و مادرم سخنى نمىگويند به آنان گفتم : « آيا پاسخ رسول خدا ( ص ) را نمىدهيد ؟ » . آنان نيز گفتند : « به خداوند سوگند نمىدانيم در پاسخ او چه بايد بگوييم » .
به خداوند سوگند خاندانى را سراغ ندارم كه همانند آنچه در آن ايام بر خاندان ابو بكر گذشت بر آنان گذشته باشد .
به هر حال چون ديدم پدر و مادرم لال شدهاند ، گريستم و خود گفتم : « به خداوند سوگند ، هرگز از آنچه تو مىگويى به درگاه خداوند توبه نخواهم كرد . به خداوند سوگند ، مىدانم كه اگر به آنچه مردم مىگويند اقرار و اعتراف كنم - در حالى كه خداوند مىداند كه از چنين چيزى برى هستم - چيزى را خواهم گفت كه
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 720
مساهمون: حسين صابري
ص٧٢٠