همين زمان بود كه چهرهء آن مرد در حالى كه شتر مرا در پى مىكشيد براى آن مردم نمايان شد .
اينجا بود كه دستاندركاران ماجراى افك آنچه خواستند گفتند و آنگاه سپاه دوباره به راه افتاد و اين در حالى بود كه به خدا سوگند من از آن ماجرا هيچ خبر نيافتم .
سپس به مدينه وارد شديم و طولى نكشيد كه مريض شدم در حالى كه هنوز از آن ماجرا چيزى نمىدانستم . در اين ميان خبر مريضى من به رسول خدا ( ص ) و به پدر و مادرم كه هيچ چيزى از اين ماجرا با من در ميان نمىگذاشتند رسيد و البته در همين زمان شاهد كملطفى رسول خدا ( ص ) نسبت به خود بودم . در حالى كه قبل از آن اگر از مريضى و غمى به رسول خدا ( ص ) شكايت مىكردم مرا مورد محبت و مهربانى و لطف قرار مىداد ، اينبار چنان نكرد و همين امر مرا ناخشنود ساخت . او اينبار چون به خانهء من آمد تنها از مادرم كه در كنارم به پرستارى مشغول بود پرسيد : « اين چطور است ؟ » و ديگر هيچ بر اين نيفزود ، آنسان كه من نگران شدم و چون بىمهرى پيامبر ( ص ) را ديدم به آن حضرت گفتم : « اگر اجازه مىداديد من به خانهء مادرم مىرفتم و او پرستاريم مىكرد » . او نيز فرمود :
« اشكالى ندارد » .
پس به خانهء مادرم رفتم ، در حالى كه هنوز نيز از آن ماجرا هيچ نمىدانستم . آنجا ماندم تا اين كه پس از بيست و اندى شب از آن بيمارى كه داشتم ضعيف و ناتوان شدم . ما مردمى عرب بوديم و مبرزهايى را كه غير عربها در خانههاى خود مىساختند و مورد استفاده قرار مىدادند مورد استفاده قرار نمىداديم و از آن خوشمان نمىآمد و به بيابانهاى اطراف مدينه مىرفتيم . هر شب زنان براى قضاى حاجت خود بيرون مىرفتند و من نيز شبى به همين منظور بيرون رفتم ، در حالى كه ام مسطح دختر ابو رهم بن مطلّب با من بود . در همين حال كه او با من راه مىرفت دامن لباسش با پايش بند شد و بر زمين افتاد . پس گفت : « اى مسطح خدا تو را بكشد » . من گفتم : « چه سخن ناشايستى دربارهء مردى از مهاجرين كه در بدر نيز حضور داشته است بر زبان آوردى ؟ » او گفت :
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 717
مساهمون: حسين صابري
ص٧١٧