گردنبندى با خود همراه داشتم . چون از آن كار خود فراغت يافتم گردنبند از گردنم افتاد بىآن كه خود متوجّه اين مسأله شوم . ولى هنگامى كه به محل كاروان برگشتم آن را در گردن خود نيافتم و در حالى كه مردم حركت بازگشت خود را شروع كرده بودند به همان جايى كه رفته بودم بازگشتم و به جستجوى گردنبند خود پرداختم تا آن را يافتم .
از سوى ديگر كسانى كه محمل مرا آماده مىكردند در نبود من آمدند و محمل را كه قبلا از روى شتر بر زمين نهاده بودند ديگربار بر روى شتر نهادند در حالى كه گمان كرده بودند كه من همچون هميشه در محمل قرار دارم . آنان بىآن كه هيچ شك و ترديدى در مورد اين كه من در داخل محمل قرار دارم يا نه آن را بر روى شتر بستند و سپس مهار شتر را در دست گرفتند و به راه افتادند .
پس از حركت آنها من به محل كاروان برگشتم و ديدم كه هيچكس در آنجا نيست و مردم همه رفتهاند .
پس جامهء خود را به خويش پيچيدم و در همانجا دراز كشيدم و گفتم وقتى كه همسفرانم متوجّه غيبت من شوند در پى من خواهند آمد .
به خداوند سوگند در همين حال كه دراز كشيده بودم صفوان بن معطل سلمى كه به منظور كارى بيرون رفته و او هم از كاروان عقب افتاده و حتّى شب را در اين منزلگاه نمانده بود از دور مرا ديد و به سوى من آمد و در كنارم ايستاد . او كه قبل از نزول آيهء حجاب مرا ديده بود مرا شناخت و گفت : « انّا للّه و انا اليه راجعون اين همسر رسول خداست ؟ ! » . در حالى كه من خود را به جامهام پيچيده بودم او گفت : « خداوند تو را بيامرزد چه شده است ؟ » اما من با او هيچ سخن نگفتم و پاسخ ندادم .
سپس او شترش را نزديك من آورد و خود دور شد و گفت : « سوار شو » .
من سوار شدم و او مهار شتر را در دست گرفت و به راه افتاد و بسرعت حركت كرد تا خود را به مردم برساند .
به خداوند سوگند نتوانستيم خود را به مردم برسانيم و آنان نيز متوجّه فقدان من نشدند تا آن كه صبح شد و مردم بار سفر بر زمين نهادند . درست در
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 716
مساهمون: حسين صابري
ص٧١٦