سپاهى متشكل از گروههاى مختلف نبودند تا به خوبى بتوانند تدابير و شيوههاى لازم در چنين موقعيّتى را اتّخاذ كنند . آنان سدّى را در مقابل خود ديدند كه مانع آن مىشد تا همه با هم و همدوش يكديگر به مدينه يورش برند و ريشهء اسلام را بر كنند .
چنين بود كه سپاه شرك در نخستين گام و نخستين هدف خود با ناكامى مواجه شد . امّا در اين ميان تنى چند از مشركان رخنه گاهى در خندق يافته و توانسته بودند اسبهاى خود را از آن بگذرانند . از جملهء اين افراد مىتوان به عكرمة بن ابى جهل به همراه تنى چند از بنى مخزوم و نيز عمرو بن عبدود عامرى نام برد . او مردى وحشت انگيز بود كه در نبرد بدر حضور يافته و در آن مجروح شده و به دليل جراحتهاى خود نتوانسته بود در نبرد احد شركت جويد و اينك براى نبرد ديگرى بيرون آمده بود تا ديگر بار موقعيّت خود را به ديگران نشان دهد و خشم و كينه خود را تسلّى دهد .
عمرو وارد ميدان نبرد شد و هماورد طلبيد و سه بار هماورد طلبيد و در هر بار على ( ع ) داوطلب رويارويى با او شد [ و هيچ كس ديگر پاسخى نگفت ] ، امّا رسول خدا ( ص ) در دو بار نخست على ( ع ) را از اين رويارويى بازداشت و به سرزنش ديگر مسلمانان پرداخت و سرانجام در سوّمين بار به على ( ع ) اجازهء نبرد داد .
هنگامى كه اين دو در ميدان رو در روى يكديگر قرار گرفتند على ( ع ) در دعوت او به طريق هدايت فرمود : « اى عمرو تو با خدا پيمان بستهاى كه هيچ كس از قريش تو را به يكى از دو كار فرا نخواند و ميان دو كار مخيّر نسازد مگر آن كه بهترين آن دو را مىپذيرى » . او گفت : « آرى چنين است » . على ( ع ) فرمود : « پس تو را به خدا و رسول او و به اسلام فرا مىخوانم » . او گفت : « مرا بدين نيازى نيست » . ديگر بار امير مؤمنان فرمود : « پس تو را به نبرد با خود فرا مىخوانم » . او گفت : « چرا اى پسر برادر ؟ به خداوند سوگند من دوست ندارم كه تو را بكشم » .
امّا على ( ع ) فرمود : « ولى به خدا سوگند من دوست دارم تو را بكشم » . در اين هنگام بود كه عمرو تحريك شد ، از اسب خود فرود آمد و آن را پى كرد و آمادهء نبرد
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحه 653
پدیدآورندگان: حسين صابري
ص۶۵۳