رسول خدا ( ص ) كج كرد و وانمود كرد كه مىخواهد با آن حضرت درگوشى كند .
اما برخى از صحابه متوجّه اين امر كه او ممكن است قصد شومى داشته باشد شدند و اسيد بن حضير او را كنار كشيد و گفت : « از رسول خدا ( ص ) دور شو » . وى چون كمر آن مرد را گرفت دستش به آن خنجرى كه او پنهان كرده بود خورد و گفت : « اى رسول خدا ( ص ) اين مرد يك حيلهگر است » .
وى كه اينك نقشهاش كشف شده بود پشيمان شد و مىگفت : « اى محمّد خونم را نريزيد ، خونم را نريزيد » و در اين ميان اسيد بن حضير نيز به او پاسخ مىگفت پيامبر ( ص ) در پى اين سخن او فرمود : « راستش را بگوى كه تو كيستى و چرا به مدينه آمدهاى كه اگر راست گفتى همين راستگويى تو را سودمند خواهد افتاد و اگر دروغ گفتى [ ما را ضررى نيست و ] بدانچه تو قصد آن را داشتهاى آگاهى دارم » . آن مرد عرب در پاسخ گفت : « آيا در امان هستم ؟ » رسول خدا ( ص ) فرمود : « در امانى » . آنگاه آن مرد خبر توطئه مشترك خود با ابو سفيان را با آن حضرت در ميان نهاد و رسول اكرم ( ص ) نيز موقتا او را به اسيد بن حضير سپرد و چون فرداى آن روز فرا رسيد به او فرمود : « تو را امان دادهام ، هرجا مىخواهى برو يا چيزى بهتر از اين را برگزين » . او گفت : « چه چيز بهتر از رفتن است ؟ » فرمود :
« اين كه گواهى دهى خدايى جز الله نيست و من رسول اويم » . آن مرد نيز شهادتين را ادا كرد .
با كشف اين توطئه پيامبر ( ص ) بدانچه در مكّه براى او طرّاحى مىشد و آنچه دربارهء او مىخواستند انجام دهند و نيز از اين حقيقت كه آنان از يك جنگ روياروى به نيرنگ و ترور روى آوردهاند آگاهى يافت ، حقيقتى كه در ماجراى رجيع خود را نشان داده بود و اكنون نيز در توطئهاى كه قريش در مكّه دربارهء جان او ريخته بود خود را آشكارتر ساخت .
در مقابل اين توطئهها رسول خدا ( ص ) گروهى را به مكّه فرستاد تا از اوضاع و احوال آنجا آگاهى يابد و آنچه را ابو سفيان نسبت به پيامبر ( ص ) مىخواسته انجام
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 573
مساهمون: حسين صابري
ص٥٧٣