ابن اسحاق مىگويد : « عبد اللّه بن ابىّ در ميان خاندان خود به شرافت و خانوادهء او نيز به بزرگى مشهور بود . وى جايگاهى داشت كه هر جمعه در آن قرار مىگرفت و به ايراد خطبه مىپرداخت . در جمعهاى چون رسول خدا ( ص ) پس از پايان خطبهء خود نشست او برخاست و گفت : « اى مردم ، اين رسول خدا ( ص ) در ميان شماست كه خداوند به وسيلهء او شما را گرامى داشته و عزت بخشيده است .
پس او را يارى و از او پشتيبانى و اطاعت كنيد » .
او اين سخنان را جز ناشى از نفاق خود بر زبان نمىآورد و در پشت اين اظهارات كفر خود را پنهان مىساخت و از سويى ديگر به پراكندن كفر و نفاق و ترديد و دودلى در دلهاى مؤمنان مىپرداخت . مسلمانان او را ديده بودند كه چگونه به پراكندن روح اختلاف و تفرقه و شكست در سپاه ايمان پرداخته و سپس از آن بيرون آمده و عقب نشسته بود تا اين روحيّه را به تمام سپاه سرايت دهد و روح ترديد را در ميان آنان بپراكند ، تا آنجا كه دو گروه بر آن شدند تا پا را از صحنهء نبرد كنار كشند و سست شوند [ هر چند اين تصميم را عملى نكردند ] .
ابن ابىّ پيوسته آنچه را در دل نهان داشت آشكار مىساخت . او در حالى به ايراد آن سخنان پرداخت كه سپاه رسول خدا ( ص ) زخم خورده برگشته ولى شكست نخورده بود [ تا نيازمند توصيههاى او باشد ] . وى اين كار را مانند ديگر جمعهها تكرار كرد تا آنجا كه مؤمنان دريافتند او قصد شماتت و ريشخند دارد و به همين دليل جامهء او را گرفتند و گفتند : « اى دشمن خدا بنشين كه به خدا سوگند تو با آنچه كردهاى شايستهء بر زبان آوردن چنين سخنانى نيستى » . بدين ترتيب او در حالى كه از روى سر و گردن مردم مىگذشت و مىگفت : « به خدا سوگند گويا سخن گزافهاى گفتهام كه برخاسته و به تحكيم موقعيّت او پرداختهام . . . تا آن كه مردانى بر من پريده و مرا به پايين كشيدهاند » . از مسجد بيرون رفت . در اين هنگام مردى از انصار به او گفت : « برگرد كه رسول خدا ( ص ) برايت آمرزش طلبد » . امّا او گفت : « به خدا سوگند ، نمىخواهم كه او برايم آمرزش طلبد . او مىگويد كه
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 548
مساهمون: حسين صابري
ص٥٤٨