چند روايت ديگرى حاكى از آن است كه كس ديگرى مصعب را به قتل رساند - و بدين ترتيب اكنون زمان آن بود كه رسول خدا ( ص ) شخصا او را از خويش براند .
پس نيزهاى بر گرفت و استخوان ترقوهء ابى بن خلف را از شكاف ميان كناره بالاى زره و كنارهء پايين صفحه كلاهخود نشانه رفت و اين نيزه از ميان آهن گذشت ، به او اصابت كرد و وى را از روى اسب بر زمين انداخت . راويان مىگويند او با اين ضربت در دم جان نسپرد و در حالى كه چون گاو نرى خرناسه مىكشيد دوستانش به سراغ او آمدند و گفتند : « چرا اين قدر ناله مىكنى و نگرانى ؟ اين تنها يك زخم كوچك است ! » امّا او گفت : « سوگند به آن كه جانم در دست اوست اگر آنچه بر سر من آمد بر سر همه مردم ذى المجاز مىآمد همه مىمردند » . امّا ديرى نپاييد كه وى به هلاكت رسيد و روانهء آتش شد كه اصحاب آتش نابودند .
ابن اسحاق در توصيف ماجراى قتل او به دست رسول خدا ( ص ) چنين مىگويد :
« . . . پس رسول خدا ( ص ) فرمود : « او را واگذاريد » . بدين ترتيب چون او به آن حضرت نزديك شد ، آن حضرت نيزهاى را از حارث بن صمه گرفت .
برخى به من گفتهاند چون رسول اكرم ( ص ) آن نيزه را گرفت چنان از جاى پريد كه ما از اطراف او به هر سو پراكنده شديم چونان كه موى شتر به هنگام خشم و از جا پريدن راست و به اطراف پراكنده مىشود . آنگاه رسول خدا ( ص ) رو به او كرد و آن نيزه را چنان در گردن او فروبرد كه از شدت آن چند بار روى اسب از اين پهلو به آن پهلو افتاد » « 8 » .
اين روايت از قدرتمندى رسول اكرم ( ص ) حكايت دارد هر چند او در كمتر موردى ، كسى را به دست خود به قتل مىرساند .
ب : در اين نبرد زنان مسلمان نيز در صحنهء جنگ حاضر شده بودند تا براى مجاهدان آب بياورند و در صورت امكان به مداواى مجروحان بپردازند و چنانچه
هامش
( 8 ) - البداية و النهاية ، ج 4 ، ص 15 .