كه عمّهء وى به او گفت : « به خداوند سوگند اگر شنيده بودى كه موسى بن عمران مىآيد بيش از اين شادمان نمىشدى ! » آن مؤمن مخلص نيز كه شانبهء هيچ تعصّبى نسبت به دين گذشتهاش اخلاص او را لكّهدار نكرده بود گفت : « به خداوند سوگند او برادر موسى بن عمران است و بر دين او مبعوث شده است » . پس از اين سخنان ديرى نپاييد كه اين عمّهء مخالف سخنان او را پذيرفت .
عبد اللّه كه حق را شناخته بود ، قوم خود يهود را نيز شناخته و انحراف آنان و نيز اين حقيقت را درك كرده بود كه آنان خواستهء دل خود را خداى خود گرفتهاند ؛ اين خواست كه آنان بايد از ديگران جدا و ممتاز باشند تا آنجا كه دين خود را يك « نژاد » قرار دادهاند و نه يك مكتب عقيدتى خالص .
عبد اللّه به همين دليل دوست داشت آنان را بر ملا كند . بدين سبب در حالى كه ايمان آورده امّا هنوز ايمان خود را آشكار نكرده بود به حضور رسول خدا ( ص ) رسيد و گفت : « اى رسول خدا ( ص ) يهوديان مردمى دروغگويند و من دوست دارم مرا به يكى از خانههاى خود برى و از آنان مخفى كنى . سپس [ در حضور من و در حالى كه مرا نمىبينند ] دربارهء من از آنان بپرسى تا آنان پيش از آن كه از مسلمانى من آگاهى يابند به تو بگويند كه من در ميان آنان چه جايگاهى دارم ، چرا كه اگر آنان بدانند كه من مسلمان شدهام دربارهام بد خواهند گفت و مرا متّهم خواهند كرد » .
او خود مىگويد : پس رسول خدا ( ص ) مرا در يكى از خانههاى خود پنهان كرد و در همان جا با يهوديان به گفتگو پرداخت و از آنان پرسيد : « حصين « 8 » بن سلام در ميان شما چه جايگاهى دارد ؟ » آنان گفتند : « او سرور ماست و پدرش نيز سرور ما بود و او بهترين ما و عالم ماست » .
پس از آن كه يهوديان سخنان خود را به پايان بردند ، عبد اللّه به ميان آنان آمد و بدانان گفت : « اى جماعت يهود از خدا پروا كنيد و آنچه را اين مرد برايتان آورده است بپذيريد كه به خداوند سوگند شما خود مىدانيد كه او رسول خدا ( ص ) ست و
هامش
( 8 ) - حصين نامى است كه عبد اللّه قبل از مسلمان شدن داشت .