تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦

چند حادثهء خارق العادهء ديگر

329 - راهنماى كاروان رسول خدا ( ص ) اين كاروان را از راههاى غيراصلى و راههايى كه كمتر كسى از آن عبور مىكرد به سوى مدينه پيش برد و از اماكن مختلفى گذشت . در طىّ اين راه امور خارق العادهء فراوانى رخ داد كه البتّه همه در اين ويژگى با همديگر مشتركند كه به نحوى با حوادثى كه ممكن است براى يك رهگذر از بيابان رخ بدهد و با مسائلى از قبيل آب و توشه در ارتباط هستند و اين نيز بدان سبب است كه امور خارق العاده [ در حيات رسول خدا ( ص ) ] مناسب با اوضاع و شرايط و زمينهء وقوع آن خود را نشان مىداد . از جملهء اين حوادث خارق العاده ماجرايى است كه در البداية و النهاية به نقل از بيهقى آمده است : بيهقى به سند خود از قيس بن نعمان روايت كرده است كه گفت : زمانى كه رسول خدا ( ص ) به همراه ابو بكر مخفيانه از شهر مكّه بيرون آمدند [ در راه خود به مدينه ] ، با برده‌اى كه گوسفند مىچراند برخورد كردند و از او شير خواستند . او گفت : « گوسفند شيردهى ندارم جز اين كه بزى جوان هست كه در ابتداى زمستان آبستن شده و بزغاله‌اش سقط شده و شيرى برايش نمانده است » پيامبر ( ص ) فرمود : « آن را بياور » . چوپان آن را آورد و رسول خدا ( ص ) آن را گرفت ، دستى بر پستانش نهاد و دعا كرد تا آن كه شير از پستانش جارى گشت . در اين هنگام ابو بكر ظرفى آورد و پيامبر ( ص ) در آن ظرف شير دوشيد و ابو بكر از آن نوشيد . سپس ديگربار آن حضرت ظرف را پر شير كرد و چوپان از آن نوشيد و در آخر نيز خود نوشيد » . پس از اين حادثه چوپان گفت : « به خداوند سوگندت مىدهم ، تو كيستى ؟ به خداوند سوگند تاكنون هرگز همانند تو نديده‌ام » . آن حضرت پرسيد : « آيا مطمئن هستى كه راز مرا پنهان خواهى داشت تا تو را آگاه سازم ؟ » او گفت : « آرى » . پس فرمود : « من محمد بن عبد الله هستم » . ديگربار چوپان پرسيد : « آيا تو همان كسى هستى كه قريش مدّعى ديوانه بودن اوست ؟ » فرمود : « آنان چنين
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 216 | حسين صابري / محمد أبو زهرة