مىگويند » . پس آن چوپان گفت : « گواهى مىدهم كه تو پيامبرى و نيز گواهى مىدهم كه آنچه آوردهاى حق است و نيز اين كه آنچه تو كردى هيچكس نمىتواند انجام دهد مگر آن كه پيامبر باشد . اينك من پيرو توام » . رسول خدا ( ص ) در پى شنيدن گفتههاى او فرمود : « تو امروز نمىتوانى چنين كنى . [ باش ] تا آن هنگام كه به تو خبر رسد كه من چيره شدهام ، آنگاه نزد ما بيا » .
ماجراى فوق را [ علاوه بر بيهقى ] ابو يعلى نيز روايت كرده و در همينجا ابو نعيم نيز ماجراى ديگرى را از عبد الله بن مسعود نقل كرده است كه مىگويد :
من نوجوانى بودم و در مكّه براى عقبة بن ابى معيط گوسفند مىچراندم . در همين زمان رسول خدا ( ص ) و ابو بكر كه از مكه گريخته بودند [ به كنار گلّهء من ] آمدند و آن حضرت رو به من كرد و فرمود : « اى جوان آيا شير دارى ما را سير كنى ؟ » گفتم :
« من امانتدارم و حق ندارم به شما شير بدهم » . پس آن دو گفتند : « آيا برهاى دارى كه تاكنون آبستن نشده باشد ؟ » گفتم : « آرى » . پس آن را آوردم و ابو بكر آن را گرفت و رسول خدا ( ص ) پستان آن را گرفت و دعا كرد و پستان پر از شير شد .
پس ابو بكر تكه سنگى كه گوديى در ميان آن بود آورد و رسول خدا ( ص ) از شير آن گوسفند در داخل آن تكه سنگ دوشيد و به من نيز از آن شير نوشاند . سپس خطاب به پستان گوسفند فرمود : « جمع شو » و آن نيز جمع شد .
مدّتى بعد به حضور رسول خدا ( ص ) رسيدم و گفتم : « از اين كلام نيكو ( يعنى قرآن ) به من بياموز » . آن حضرت در پاسخ فرمود : « تو جوانى تعليم يافتنى هستى » . پس بدين ترتيب بود كه هفتاد سوره از قرآن را از زبان آن حضرت شنيدم و هيچكس در اين امر نمىتواند با من رقابت كند » « 25 » .
البته صاحبنظران و عالمان سيرهء نبوى دربارهء ماجراى اخير سخنى و تأملّى دارند چه اين كه ابن مسعود از كسانى بود كه قبل از هجرت اسلام گزيد ، در راه خدا آزار ديد و به حبشه هجرت كرد . اين در حالى است كه داستان فوق اين توهّم را به وجود مىآورد كه وى در اثناى سفر رسول خدا ( ص ) به مدينه [ و يا پس از آن ] مسلمان شده است .
هامش
( 25 ) - همان ، ص 194 و 195 .