خداوند سوگند سه سوار ديدم كه اندكى پيش از كنار من گذشتند . من بر اين عقيدهام كه آنان محمد و همراهانش بودند » .
در اين هنگام من با چشم به او اشاره كردم تا ساكت شود . . . پس اندكى در جمع دوستان ماندم و آنگاه [ به بهانهاى ] بيرون آمدم . اسب خود را آماده كردم .
سلاحم را بر گرفتم و تيرهاى مخصوص قرعه را در آوردم تا بدان قرعه بزنم . سپس زره پوشيدم و روانه شدم . چون در اين باره قرعه زدم همان تيرى در آمد كه دوست نداشتم . اين در حالى بود كه من اميدوار بودم او را به قريش تحويل دهم و صد شتر جايزه بگيرم . به همين سبب در تعقيب او بر اسب نشستم و به راه افتادم .
در همين زمان چون اسبم سرعت گرفت پايش لغزيد و از بالاى اسب افتادم و با خود گفتم : « اين ديگر چيست ؟ » سپس تيرهاى قرعه را در آوردم و ديگر بار قرعه زدم اما باز هم همان تيرى در آمد كه دوست نداشتم ، اما نتوانستم راهى جز تعقيب او در پيش گيرم . به همين سبب در تعقيب او و به دنبال جاى پاى او بر اسب نشستم و روانه شدم . امّا باز هم چون اسبم سرعت گرفت پايش لغزيد و بر زمين افتادم و ديگر بار با خود گفتم : « اين چيست ؟ » سپس دوباره تيرهاى قرعه را در آوردم و قرعه زدم و در پى آن به تعقيب او ادامه دادم . هنگامى كه پيامبر و همراهانش را از دور ديدم براى چندمين بار دستهاى اسب در زمين فرو رفت و لغزيد و من نيز از بالاى اسب افتادم . سپس برخاستم و آن را وادار به برخاستن كردم .
اسب برخاست و در اثر به زمين زدن مرتب دستهايش غبارى چون گردبادى به هوا بلند شد و چون اين صحنه را مشاهده كردم دريافتم كه پيامبر ( ص ) چيره و از اين كه دست من به او برسد در امان است . پس از همان فاصلهء اندكى كه داشتم او و همراهانش را صدا زدم و گفتم : « من سراقة بن جعشم هستم . لحظهاى به جانب من بنگريد تا با شما سخنى در ميان نهم كه به خداوند سوگند من هيچ قصد سوئى نسبت به شما ندارم و چيزى از من نخواهيد كه برايتان ناخوشايند باشد » .
رسول خدا ( ص ) در پاسخ گفت : « از ما چه مىخواهى ؟ » گفتم : « نوشتهاى بدهيد
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 209
مساهمون: حسين صابري
ص٢٠٩