تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
اينك رشتهء سخن را به خود وى وامىگذاريم تا از ماجراى اسلام آوردن خود سخن گويد . او اظهار مىدارد پس از آن كه به مكّه آمده ، گروهى از مردان قريش نزد او رفتند و گفتند : « اى طفيل ، تو به سرزمين ما وارد شده‌اى و [ لازم است تو را از اين حقيقت آگاه سازيم كه ] اين مرد كه در ميان ماست بر ما ستمى بيحد روا داشته ، اجتماع ما را متفرّق ساخته ، كار ما را به تشتّت كشانده و سخن او سحر است كه بدان وسيله ميان پدر و فرزندانش ، شخص و برادرانش و مرد و همسرش جدايى مىافكند و اينك بيم همان خطراتى بر تو و قوم توست كه بر ما رسيد . پس مبادا با او سخن بگويى يا چيزى از او بشنوى » . طفيل مىگويد : « به خداوند سوگند ، آنان آن‌قدر به من اصرار كردند كه مصمّم شدم هيچ از او نشنوم و هيچ با او سخن نگويم حتّى آن هنگام كه به مسجد الحرام روانه شدم از بيم آن كه از او سخنى بشنوم و بدان سبب كه نمىخواستم از او بشنوم پنبه در گوش خود گذاشتم و روانهء مسجد شدم . در مسجد ، رسول خدا ( ص ) را ديدم كه در جوار كعبه به نماز ايستاده است . [ ناخودآگاه ] به او نزديك شدم و خداوند نيز جز اين تقدير نكرد كه قدرى از سخن او به گوش من برساند و بدين ترتيب من سخنى فراوان و نيكو شنيدم و در اين هنگام با خود گفتم : « مادرم به عزايم بنشيند ! به خداوند سوگند من مردى شاعر و هوشمند هستم و براى من نيك از بد مخفى نمىماند . پس چه چيز مرا از اين بازداشته است كه آنچه را اين مرد مىگويد بشنوم تا اگر آنچه او آورده نيك باشد آن را بپذيرم و اگر بد و ناروا باشد آن را واگذارم » . بدين ترتيب ، چون رسول خدا ( ص ) پس از فراغت از نماز خود روانهء خانه شد ، طفيل كه به اسلام تمايل يافته بود در پى آن حضرت رفت و بر پيامبر ( ص ) وارد شد و گفت : « اى محمد ، خاندان تو چنين و چنان گفتند : و - به خداوند سوگند - از من دست نكشيدند و همچنان مرا از دعوت تو ترساندند تا آن كه پنبه‌اى در گوش خود