از حاصل دسترنج خويش نمىخورد . او علاقهمند بود كه دور از چشم مردم زندگى كند و دوست نداشت مردم او را بشناسند . به همين سبب بمحض آنكه در يك آبادى شناخته مىشد ، از آنجا به جايى ديگر مىرفت ، اما فضل او در همه جا او را بر ديگران آشكار مىساخت .
شايد سرّ اين كه وى به صورت مخفيانه مىزيست آن بود كه بر وى ستم بسيار رفته بود و به همين سبب مىخواست شناخته نشود و به همين دليل ، به جاهاى مختلفى مىرفت و در آنجا مىزيست تا هم عقيده خالص خود را حفظ كند و هم ستمى بر او نرود .
در اين آمد و شدها ، جوانى به نام صالح با او همراه بود و هر جا او سكنى مىگزيد ، فرود مىآمد و هر جا را او ترك مىكرد ، ترك مىكرد ؛ آنسان كه مريدى شيخ خود را پيروى مىكند .
در يكى از اين سفرها ، كاروانى آن دو را ربود و به اسارت در آورد و پس از آن ، فروخت . كسى كه فيميون را خريده بود در اين برده خود خير فراوانى مشاهده كرد ؛ چه ، او پارهاى از شب بر مىخاست و نماز مىگزارد ، بىآنكه به اسارت خود اعتنايى كند و اين در حالى بود كه وى از آزادى عبادت برخوردار نبود .
در اين زمان مردم نجران درخت خرمايى را مورد پرستش قرار داده بودند ، آنگونه كه مردم مدين قبل از آن ، ايكه را پرستش مىكردند . آن پارساى پاك كه در اسارت بود مالك خود را به پرستش خداى يگانه فرا مىخواند و در عقيده و ديانت آن كسى را كه بدن وى را به اطاعت خود در آورده ، اسير خود ساخته بود .
او به آن مردم مىگفت : « شما در انديشهاى باطليد . اين درخت خرما نه سودى مىرساند و نه ضررى . اگر من به پيشگاه خداوند يگانه و بىانبازى كه او را مىپرستم ، بر اين درخت نفرين كنم ، خداوند آن را نابود مىكند » .
آن مرد به وى گفت : « بكن . اگر چنين كردى ، ما به آيين تو در خواهيم آمد و عقيدهاى را كه بر آنيم رها خواهيم كرد » . فيميون برخاست ، وضو ساخت و نماز
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: حسين صابري
ص٨٦