خطاب است كه شمشير به ميان بسته است » . در اين هنگام حمزة بن عبد المطّلب عرضه داشت : « اى رسول خدا ، به او اجازه ده كه اگر در طلب امر خيرى باشد آن را به وى ارزانى خواهيم داشت و اگر در طلب شرى باشد او را به شمشير خودش خواهيم كشت » . پس رسول خدا ( ص ) فرمود : « به او اجازه دهيد » . در پى اجازهء پيامبر ( ص ) آن مرد برخاست و به او اجازهء ورود داد . رسول خدا ( ص ) نيز به استقبال او برخاست و در سراسرى خانه با او ملاقات فرمود و در ميان رداى او را گرفته او را بشدّت به سوى خود كشيد و فرمود : « اى پسر خطاب چه چيز تو را بدينجا آورده است ؟ به خداوند سوگند نمىدانم كه تو بىهيچ سببى آمده باشى مگر آنكه رخدادى تكان دهنده بر تو نازل شده باشد » . عمر در پاسخ گفت : « اى رسول خدا ( ص ) به حضورت آمدهام تا به خدا و رسول او و بدانچه از جانب خداوند آمده است ، ايمان آورم » . در اين هنگام پيامبر ( ص ) تكبير گفت و كسانى كه در آن خانه بودند دريافتند كه عمر مسلمان شده است .
بدينترتيب مشاهده مىكنيد كه اسلام عمر بن خطاب از قلبى برخاسته بود كه به عدالت و به رحم و مهربانى ورزيدن ايمان داشت ، هرچند غبارى از عادات جاهلى و آنچه قومش بر آن بودند بر روى آن قرار گرفته بود و هرچند قبل از آنكه اسلام را درك كند ، تعصّب وى او را بدان كشانده بود كه با رسول خدا ( ص ) دشمنى ورزد ، چه ، او چنين گمان مىكرد كه دعوت رسول خدا ( ص ) وحدت آراى قريش را به تفرقه مبدّل مىسازد و جايگاه ويژهء آنان در ميان عرب را از ميان مىبرد و البتّه او در اين گمان به خطا مىرفت . امّا به هر حال ، تحليل و جدا كردن نور حق از باطل و بازشناختن مؤمن و كافر بهتر از لجاجت و ثبوت رأى بر باطل است . اين چيزى است كه در آغاز بر عمر پنهان بود ولى با اين وجود بر آن كسانى از قوم خود كه از سرزمين خود هجرت مىگزيدند دل مىسوزاند تا آنكه چون مشاهده كرد خون از زخم تن خواهرش بيرون مىجهد ، آن ضربهء تكان دهنده بر او وارد آمد و آن غبارى را كه بر دل او قرار گرفته بود از ميان برداشت و بدينترتيب ، عمر آن مهربان
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 661
مساهمون: حسين صابري
ص٦٦١