آن مرد قرشى به وى گفت : « اى عمر خود را فريفتهاى . آيا فكر مىكنى كه بنى عبد مناف تو را وا مىگذارند كه محمّد را بكشى و آنگاه در روى زمين راه به روى ؟ چرا به سراغ خانوادهات برنمىگردى تا كار آنان را سامان دهى ؟ » او گفت : « كدام يك از خانواده و كسان من ؟ » آن مرد پاسخ داد : « پسر عمت سعيد بن زيد بن عمرو و خواهرت فاطمه دختر خطاب . آن دو ، به خدا سوگند ، به پيروى محمد در دينش پرداختهاند . تو را باد به آن دو تن » .
بين اين خبر با خبر ام عبد اللّه هيچ تناقضى وجود ندارد ، زيرا هنگامى كه وى براى مهاجران دل سوزاند ، اين دلسوزى از روى گرايش وى به اسلام نبود ، بلكه دلسوزى و دردمنديى به سبب فراق و دورى خاندان خود بود و در اين ميان نفس غير مؤمن او اين انديشه را به ذهن وى انداخته بود كه محمّد ( ص ) سبب همه اين فراق و درد است . در اين حال ، رايحهاى از ايمان و وسوسه كفر و شرك در درون او در كشاكش قرار داشت .
عمر به خانهء خواهرش روانه شد . در آن خانه سه تن مخفى شده بودند :
خواهر عمر ، شوهر و يار او كه ايمان آورده بود و بالاخره خباب بن ارت كه به ديگران قرآن مىآموخت و صحيفهاى را به همراه داشت كه سوره طه در آن نوشته شده بود . هنگامى كه آنان صداى عمر را شنيدند ، خباب در مخفيگاهى يا در گوشهاى از خانه پنهان شد و فاطمه بنت خطاب خواهر عمر نيز آن صحيفه را گرفت و آن را زير ران خويش مخفى ساخت . امّا عمر كه با نزديك شدن به خانه صداى قرآن خواندن خباب بر آن دو را شنيده بود ، چون وارد خانه شد گفت : « اين همهمهاى كه مىشنيدم چه بود ؟ » آن دو گفتند : « چيزى نبوده است كه بشنوى » . امّا او گفت : « بوده است ، به خداوند سوگند ، خبر يافتهام كه شما به پيروى دين محمّد ( ص ) پرداختهايد . او همچنين بر سر شوهر خواهرش سعيد بن زيد فرياد زد و با او تندى كرد و در پى آن ، خواهرش فاطمه بنت خطاب برخاست او را از شوهرش دور سازد ، امّا او خواهرش را مضروب و مجروح ساخت . هنگامى كه
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 659
مساهمون: حسين صابري
ص٦٥٩