مشركان پس از آنكه زمانى از يكديگر جدا و متفرّق بودند .
عمر در روز مسلمان شدن در خانهء ارقم بن ابى ارقم در كنار صفا در حالى كه شمار مسلمانان به چهل تن نزديك شده بود به آنان پيوست و در اين هنگام برخاست و گفت : « اى رسول خدا ( ص ) به چه سبب دين خود را مخفى مىداريم با آنكه ما بر حقيم و به چه سبب آنان دين خود را آشكار مىسازند با آنكه بر باطلند ؟ » .
رسول خدا ( ص ) در پاسخ او فرمود : « ما اندكيم و آنچه را ما از ستم مردم ديدهايم ، شاهدى » . عمر گفت : « سوگند به آنكه تو را به حق مبعوث داشت ، هيچ مجلس و محفلى از مجالس و محافلى كه در آن نداى كفر در دادهام نخواهد ماند مگر آنكه در آن ايمان خود را آشكار خواهم ساخت » .
پس از اين گفتگو ، عمر به طواف خانهء كعبه بيرون رفت و سپس با سران قريش كه خبر اسلام آوردن او را شنيده و اينك در انتظار او بودند برخورد كرد . در اين هنگام ابو جهل گفت : « فلانى مدّعى است كه تو سبكسرى كردهاى » . او در پاسخ با صداى بلند گفت : « گواهى مىدهم كه خدايى جز الله نيست ، يگانه و بىشريك است و محمّد ( ص ) فرستاده و بندهء اوست » . در اين هنگام مشركان به سوى وى پريدند تا او را بر زمين كوبند . در رأس اين گروه عتبة بن ربيعه قرار داشت . او همان كسى است كه از پيش ابو بكر را بر زمين كوبيده ، او را مضروب ساخته و مجروح كرده بود . گويا اينك اين طلب عمر بود كه آن كار وى را انتقام گيرد . به همين سبب بر او پريد و او را بر زمين كوبيد و آنسان كه شترى نعرهكنان مىنشيند ، بر روى او نشست و به زدن او پرداخت و انگشت خويش در چشمان او فرو مىبرد و عتبه نيز فرياد مىكشيد . پس از چندى مردم دور شدند و عمر نيز از روى او برخاست و بدينترتيب ، كينهء مسلمانان - عموما - و كينهء ابو بكر بخصوص - فرو نشانده شد .
عمر اصرار بر آن داشت كه جز اشراف قريش را هدف ضربات خود قرار ندهد تا آنان طعم و حرارت آن ضربات را بچشند . او به همين دليل ، چون يلان
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 663
مساهمون: حسين صابري
ص٦٦٣