خداپرستى نيز چنين بود : آنجا هيچ خوى انسانى سليمى وجود نداشت ، هر ملتى به ملت ديگر از ديد يك دشمن مىنگريست و انديشه اخلاقى و توصيه به برخوردهاى مبتنى بر اخلاق تنها به برخوردهاى افراد يك ملت نسبت به همديگر محدود مىشد و نه همه افراد انسانى و اين پديده همه جاگير بود و اختصاص به يك جا نداشت . حتى فيلسوفان نيز به حق ملتها ايمان و اعتقادى نداشتند . به عنوان مثال ، افلاطون مردم خارج از يونان را بربر و وحشى مىدانست و ، به عقيدهء وى ، هركس به مقدار يك فرسنگ و يا كمتر از آن از وطن خود دور مىشد ، هركس او را مىيافت مىتوانست او را اسير و بردهء خود كند . او خود نيز به بردگى گرفتار و با پرداخت فديه آزاد شد . بدينترتيب ، آنگونه كه ايمان به خداپرستى از ميان رفته بود ، ايمان به ارزشهاى انسانى نيز رخت از ميان بربسته بود .
بدينسان منزلگاه ايمان در دلها ، بىنگاهبان مانده بود و ناگزير ، كسى مىبايست كه آن را پر كند ، آمدن محمد رسول الله و فرستادهء پروردگار جهانيان ضرورى بود و چارهاى جز آن وجود نداشت كه در قلب سرزمينها برخيزد و در سرزمين نخستين نبوّت ، زمينيان را فرا خواند .
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 64
مساهمون: حسين صابري
ص٦٤