موجب رواج بتپرستى مىشد و راه درك و فهم را بر عقل بسته بود .
دلها خالى از ايمان بود
21 - اين كه گفتيم دلها و انديشهها خالى از هرچيز بود ، نشان از نياز دل و انديشه به چيزى است كه اين فضاى خالى را پر كند و همچنان دل و انديشهء مردمان شرق و غرب را بىنگاهبان باقى نگذارد . سرزمينهاى دور و نزديك در اين ويژگى همانند بودند . در خاور دور - به تعبير رجال سياست - هيچ ايمانى وجود نداشت و توهّمات بود كه در همهجا سايه گسترده بود . اين در حالى است كه توهّمات در دلهايى كه به سيطرهء خود در آورده است چندان توانى براى ماندن و استمرار حيات ندارد ، بلكه در ميان همه چيزهايى كه دلها را به سيطرهء خود در مىآورد ، آنچه شايستهء ماندن است ، انديشهاى است كه با حكم عقل و تفكر سالم سازگار و همسو باشد . اما توهّمات ، هر چند قوى نيز باشند ، توان مقاومت در برابر عقل را ندارند و مثل اوهام مثل مه است كه نور خورشيد آن را از ميان مىبرد . عقل نيز به همينسان ، مه اوهام را نابود مىكند و غبار از درك و فهم بر مىدارد .
هنديان نيز در بند توهّماتى سختتر و گرفتار ستمى اجتماعى بودند كه هرگز شايستهء ماندن نبود . در ميان ايرانيان نيز كيشهاى مخرّبى رواج يافته بود كه انسانيّت را نابود مىكرد ، ريشه و بنيان آن را از جاى مىكند و يا خلق و خويهايى را كه تك تك افراد انسانها بدان چنگ مىزدند ويران مىساخت .
روميان و مردم سرزمينهاى ديگرى نيز كه در زير ستم آنان به سر مىبردند ، ايمان خود را از كف داده بودند . هر چند آنان به جاى بتپرستى مسيحيتى را برگزيدند كه خود ساخته بودند ، اما ايمانى به همين نيز تا قرن ششم ميلادى در ميانشان بر جاى نماند .
بىايمانى تنها به عقيدهء به ماوراى طبيعت محدود نمىشد بلكه حتى اين فقدان دربارهء ارزشهاى اخلاقى و انسانى نيز مشهود بود ، همانگونه كه در عبادت و