از آن بتهاى خود را نيز در اين تلبيه وارد مىكردند و البتّه اختيار بت را به خداوند مىدادند » .
خداوند نيز به پيامبر خود ( ص ) مىفرمايد : « بيشتر آنان به خداوند ايمان نمىآورند مگر آنكه در همين ايمان مشركند » « 9 » .
به اين دليل كه اعراب سعى مىكردند ميان ايمان به خداوند و اعتقاد به بتها جمع كنند ، مىگوييم : اعتقاد اعراب به بتها چندان قوى و فراگير نبود ، آنسان كه وضعيّت بتپرستى در ميان روميان ، بويژه قبل از بعثت پيامبر ( ص ) چنين شده بود .
از ديگر سوى ، ايمان اعراب به خداوند نيز ايمان درستى نبود ، زيرا ايمان به خداوند وقتى تحقّق مىيابد كه مؤمن به يگانگى خدا ايمان داشته باشد و هيچ چيز ديگرى را در ذات او و در امر آفرينش و تكوين و در عبادت شريك او قرار ندهد ؛ چه ، پرستش تنها شايستهء خداوند است .
در اين ميان ، اين آشتى برقرار كردن ميان ايمان به خداوند و ايمان به بتها حاكى از آن است كه اعتقاد اعراب به بتها هم قوّت و ثباتى نداشت بلكه نوعى اضطراب و تزلزل در اين عقيده به چشم مىخورد و ثبات و استقرارى در آن نبود به گونهاى كه دل به اين پرستش آرام گيرد . چگونه عقل و انديشهاى مىتواند استقرار و آرامش داشته باشد كه مشتى خاك گرد آورد يا پارهاى از سنگ جدا مىسازد و پارهاى از شب و زمانى از روز آن را مىپرستد و در عين حال ، يقين دارد كه آنچه مىپرستد آفريننده نيست ، بلكه خود يك آفريده است .
اگر چه قدرت بتها در ميان بتپرستان روم و يونان در اواخر كاهش يافته بود ، اما انديشهء پرستش بت در ميان اعراب از همان آغاز در ضعف و سستى به وجود آمد و هميشه عواملى وجود داشتند كه به نبرد با آن بپردازند يا آن را بىثبات و بدور از آرامش قرار دهند ؛ چرا كه بتپرستى اعراب ، در درون خود عوامل ضعف و مردود بودن خويش را به همراه داشت ؛ اما آنچه بود تقليدى كوركورانه بود كه
هامش
( 9 ) - يوسف / 106 .