تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
مردم را از آن نهى مىنمايد » . عبد المطّلب با شنيدن اين سخنان گفت : « پادشاها ، عزّتت افزون ، نامت بلند ، ملكت پايدار و عمرت دراز باد ! آنچه گفتى هنوز در پردهء ابهام است . آيا پادشاه مىتواند روشنتر بفرمايد و اندكى توضيح بيفزايد ؟ » . ابن ذى يزن در پاسخ گفت : « سوگند به خانه‌اى كه داراى پرده‌هاست و سوگند به نشانهايى كه بر پيشانى مردان بلند آوازه است ، تو اى عبد المطّلب جدّ آن فرزندى و اين دروغ نيست » . در اين هنگام عبد المطّلب به سجده در افتاد و پادشاه به او گفت : « سر بلند كن كه سينه‌ات آسوده و كارت در تعالى باد . اكنون بگو آيا از آنچه گفتم چيزى دريافتى ؟ » عبد المطّلب گفت : « اى پادشاه ، مرا فرزندى بود كه وى را دوست مىداشتم و با او مهربان بودم . من يكى از زنان بزرگوار خاندانش آمنه دختر وهب را به ازدواج او در آوردم و وى فرزندى آورد ، نام او را محمّد گذاشتم ، پدر و مادرش وفات يافتند و من و عمويش عهده‌دار او شديم » . ابن ذى يزن گفت : « آنچه من گفتم منطبق بر همان چيزى است كه تو گفتى . پس فرزند خويش را حفاظت كن و دربارهء او از يهوديان بر حذر باش كه دشمنان اويند و البتّه خداوند آنان را بر او مسلّط نخواهد كرد . آنچه را به تو گفتم از جماعتى كه همراه تويند پنهان بدار كه من از اين اطمينان ندارم كه حبّ رياست و رقابت جويى بر سر آن آنان را وسوسه نكنند و در صدد حيله‌اى عليه او و يا انداختن او در دامان مكرى نباشند كه البتّه سرانجام يا اينان و يا فرزندانشان چنين خواهند كرد . اگر اين نبود كه مىدانم قبل از بعثت او مرگ مرا در خواهد يافت سپاه خويش را به راه مىانداختم تا در يثرب ، آنجا كه خاستگاه حكومت اوست ، جاى گيرم ، چه اين كه من در كتاب ناطق و علم سابق چنين مىيابم كه در يثرب كار او سامان مىگيرد ، ياران او آنجايند و قبر او نيز در آنجاست . اكنون اگر از آسيب رسيدن به او بيم نداشتم با همين كه او هنوز خردسال است مسأله بعثت او را آشكار مىساختم و در پى او همهء نيزه‌ها و پرچمهاى اعراب را بر خاك مىافكندم . امّا اينك اين مسأله را تنها با تو در ميان مىگذارم و البتّه همراهان تو را