برد و سپس به او گفت : « اى عبد المطّلب ، من از اسرارى كه از آن آگاهم چيزى را با تو در ميان مىگذارم كه اگر كسى جز تو بود طرح چنين رازى با او روا نمىداشتم . امّا من تو را جايگاه مناسبى براى حفظ اين سر دانستهام . پس بايد اين راز همچنان نزد تو پوشيده بماند تا آنكه خداوند به افشاى آن اذن دهد كه خداوند فرمان خويش را به انجام خواهد رساند . من در كتاب نهان و در علمى پنهان كه آن را به خود اختصاص داده و از ديگران پنهان داشتهايم خبرى مهم و امرى خطير يافتهام كه متضمّن زندگى شرافتمندانه و مرگى با فضيلت براى مردم - عموما - و براى گروه تو - خصوصا - و براى تو - به طور اخصّ - است » . در اين هنگام عبد المطّلب گفت : « چون تويى سزاوار شاد كردن ديگران و نيكى رساندن به آنان است . اى همه باديهنشينان - گروه گروه - فداى تو ! آن خبر چيست ؟ » . او گفت :
« هنگامى كه در سرزمين تهامه فرزندى به دنيا آيد كه بر او نشانى و در ميان دو شانهء او خالى سياه است امامت از آن او خواهد شد و به سبب او پيشوايى تا قيامت در اختيار شما قرار خواهد گرفت » .
عبد المطّلب گفت : « مباد كه پادشاه را ناخشنود كنم ! اينك من با بهترين توشهاى كه يك ميهمان مىتواند برگردد برمىگردم . اگر هيبت و عظمت و شكوه پادشاه نبود در مورد اين مژدهاى كه به من داد بيشتر مىپرسيدم تا شادى من افزون شود » .
سيف بن ذى يزن گفت : « اكنون همان زمانى فرا رسيده كه آن فرزند به دنيا بيايد و يا اينكه آمده و نام او محمّد است ، پدر و مادر او مىميرند و جدّ او و عمويش عهدهدار او مىشوند . او فرزندى است كه در ميان تلخيها بزرگ مىشود و خداوند او را آشكارا برمىانگيزد و از ميان ما براى او ياورانى قرار مىدهد كه به يارى آنان دوستان خويش را عزّت و اقتدار مىبخشد ، دشمنان خويش را ذليل و خوار مىسازد ، مردم را از جنگ باز مىدارد ، نعمتهاى روى زمين را بر آنان حلال و گوارا مىكند ، بتها را درهم مىشكند ، آتش را خاموش مىسازد ، خداوند را مىپرستد و شيطان را نااميد مىكند . گفتهء او روشنگر و داورى او عدالت است .
معروف را به جاى مىآورد و مردم را بدان امر مىكند و منكر را از خود دور داشته و
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 519
مساهمون: حسين صابري
ص٥١٩