تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
« ديدم كه صدقه نمىخورى . اينك اين هديه‌اى است كه به گراميداشت تقديم مىدارم » . رسول خدا ( ص ) هديه را پذيرفت و خود به همراه اصحابش از آن تناول فرمود . اين بار سلمان با خود گفت : « اين دو » . او از توصيفى كه اسقف عموريّه كرده بود مىدانست كه در ميان دو شانهء رسول خدا ( ص ) مهر نبوّت وجود دارد . به همين سبب مىخواست تا آن را نيز ببيند . تنها همين نشانه باقى مانده بود تا وى از صدق اخبارى كه داشت بر آن‌كه اكنون به ملاقاتش آمده بود اطمينان يابد . او مىگويد : « بر آن حضرت سلام كردم و سپس به پشت سر آن بزرگ رفتم تا بنگرم كه آيا مهر نبوّت را كه آن دوست برايم توصيف كرده بود مىبينم . هنگامى كه رسول خدا ( ص ) مرا ديد كه به پشت سر او رفته‌ام ، دريافت كه من در صحّت خبرى تحقيق مىكنم كه برايم گفته شده است . پس رداى خويش را از پشت كنار زد و من به مهر نبوّت نگريستم و بدين‌ترتيب رسول خدا ( ص ) را شناختم . پس در حالى كه گريان بودم به بوسه زدن بر او پرداختم . در اين هنگام پيامبر ( ص ) به من فرمود : « پيش آى » . من پيش رفتم و در مقابل آن حضرت نشستم » « 21 » . سلمان تا زمانى برده بود و بردگى او را از اين باز مىداشت كه در ركاب رسول خدا ( ص ) قرار گيرد ، حتّى او نتوانست در غزوهء بدر شركت جويد . بعدها پيامبر ( ص ) به وى پيشنهاد فرمود تا با مالك خود پيمان مكاتبه منعقد كند ، يعنى در برابر آزادى خود ، مالى يا استفادهء خاصى را بر عهده گيرد كه به وى تقديم دارد . او نيز چنين كرد و صحابه نيز در اجراى اين قرار داد و پرداخت مال الكتابه به وى كمك كردند و بدين‌ترتيب ، وى پس از مدّتى از بردگى آزاد شد . 178 - اين خبر را پس از مختصرتر كردن آن - كه البتّه با همهء اختصار هنوز هم
هامش
( 21 ) - همان . ص 220 .