بىآنكه به اعتراض عمر و يا به موقعيّتى كه وى در ميان مسلمانان كسب كرده بود وقعى نهد با قدرت او را از اين كار منع نمود و براى روشن شدن او فرمود : « من آنها را نمىكشم تا اعراب نگويند محمّد اصحاب خود را مىكشد » . او در اين سياست و انديشه بسيار دورانديشتر از عمر بود ، چرا كه پس از اين برخورد مدبّرانه با گذشت زمان خانوادههاى منافقان از وجود آنها دلخسته شدند و از رسول خدا براى كشتن منافقان اجازه خواستند ، آنسان كه پسر عبد اللّه بن ابى از رسول خدا خواست به وى اجازه دهند تا خود پدرش را به قتل برساند ، امّا آن حضرت به وى اجازه نداد و در اين هنگام فرمود : « اينك عمر كجاست تا مشاهده كند . اگر آن روز كه او از من خواست تا آنان را بكشم آنان را كشته بودم غيرت كسانى را كه امروز مى خواهند آن منافقان را بكشند عليه خود برانگيخته بودم » .
او رادمردى بزرگمنش بود كه پذيرفت قرارداد صلح حديبيه را همانگونه بنويسد كه مشركان مىگفتند و براساس آن مسلمانان را ملزم به پذيرش اين شرط سخت مىكردند كه هر كه از مشركان بدون اجازهء ولىّ خود از مكّه بيرون رود مسلمانان وى را به آن شهر برگردانند ولى هركس از مسلمانان مرتد شود و رسول خدا ( ص ) را به سوى مكّه ترك گويد آنان وى را باز نخواهند گرداند . در اين هنگام بود كه عمر و گروه زيادى از مسلمانان خشمگين شدند و يكى از آنان گفت : « چرا در مورد دين خود سازش و ذلّت را قبول كنيم ؟ » . اين خشم آن هنگامى شديد شد كه يكى از مسلمانان قرشى در همين زمان در حالى كه زنجير بر دست و پايش بود به ميان مسلمانان گريخت و رسول خدا ( ص ) او را به جمع مشركان بازگرداند .
در اين ميان پيامبر ( ص ) كه مىدانست مسلمانان با اخلاص ولى در اشتباهند با شجاعت و شهامت اين اعتراض و خشم مسلمانان را ناديده گرفت . امّا بعدها هنگامى كه از او خواستند تا به اين شرط عمل نكند و آن را ملغى اعلام دارد ، حكمت و تدبير رسول خدا ( ص ) در التزام به اين شرط براى آنان روشن شد ، چرا كه مشاهده كردند از يك سو كسى از مؤمنان مرتد نشد و از سوى ديگر افرادى
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 463
مساهمون: حسين صابري
ص٤٦٣