بدانان كمك مىنمود تا ذلّت و خوارى نيازمندى را نچشند .
ثالثا : گواه آن است كه وى اگر گاه نمىتوانست نياز نيازمندى را برآورد به وى مىفرمود تا بر ذمّهء او از كسى وام بگيرد ، آنسان كه حديثى ديگر نيز كه قبلا نيز آن را متذكّر شديم صراحة بر اين امر دلالت دارد . آن حديث كه ترمذى آن را به سند خود روايت كرده چنين است كه مردى به حضور رسول خدا ( ص ) رسيد و از ايشان خواست تا قدرى به او كمك كنند . پيامبر در پاسخ فرمود : « اكنون چيزى در اختيار ندارم ، امّا برو و بر عهدهء من چيزى كه نيازت را برآورده سازد بخر و هرگاه چيزى برايم فراهم شود ، آن بدهى را خواهم پرداخت » . در اين هنگام عمر بن خطاب به آن حضرت گفت : « اى رسول خدا خداوند تو را بدانچه توان آن ندارى مكلّف نساخته است » . پيامبر از اين گفته عمر ناخشنود شد ، امّا در اين ميان مردى از انصار كه در آنجا حضور داشت گفت : « اى رسول خدا ( ص ) انفاق كن و از پيشگاه صاحب عرش از تنگدستى مترس » . پيامبر ( ص ) با شنيدن گفتهء آن مرد انصارى تبسم فرمود و بدان سبب خنده بر چهرهء ايشان پديدار گشت .
149 - آنچه بر رسول خدا ( ص ) مىگذشت بر زنان او نيز مىگذشت و آنان در اكثر مواقع با شكيبايى آن را تحمّل مىكردند .
روايت مىشود كه زنى از انصار بر عايشه وارد شد و مشاهده كرد تنها عبايى بستر رسول خداست . پس بيرون رفت و تشكى كه با پشم پر شده بود به خانهء آن حضرت فرستاد . هنگامى كه پيامبر ( ص ) به خانهء عايشه آمد و آن را ديد فرمود :
« اى عايشه اين چيست ؟ » عايشه گفت : « اى رسول خدا ( ص ) فلان زن انصارى بر من وارد شد و بستر تو را ديد . پس رفت و اين را فرستاد » . امّا پيامبر به همسرش فرمود : « آن را به وى باز گردان » .
عايشه مىگويد : « من آن را باز نگرداندم و دوست داشتم كه آن تشك در خانهام باقى بماند تا آنجا كه رسول خدا ( ص ) سه بار به من تذكّر داد و سپس فرمود :
« اى عايشه آن را برگردان كه به خداوند سوگند ، من اگر مىخواستم خداوند
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 429
مساهمون: حسين صابري
ص٤٢٩