محمّد بود كه از شدّت تأثيرى كه آن خاطرات در دل او ايجاد كرده و از سوى ديگر آنچه وظيفه او را بدان فرا مىخواند مىگريست . او به همين سبب اصحاب خود آن رزمندگان مجاهد - را براى بحث در مورد مسأله اين فديه گرد هم مىآورد و از آنان مىخواهد تا در مورد آنچه مىبايست بر اساس وظيفهء خود انجام دهد و با احساس و عاطفهء خود نيز به كنار آيد و آنچه آنان بر آن عقيدهاند نظر دهند و سرانجام رأى سربازان حق در اين باره آن مىشود كه آن گردنبند را به صاحبش عودت دهند .
در اينجا ما محمّد ( ص ) را مىبينيم كه چگونه ميان مهر پدرى و خاطرات همسر نيكوكار پر مهر و دلسوز خويش از يك سوى و وظيفهء عدالتجويانهاى كه بايد به اداى آن بپردازد ، سازگارى و آشتى برقرار مىكند . در اينجا به خوبى مشاهده مىكنيم كه نه مهر پدرى با وظيفه در تعارض قرار مىگيرد و نه وظيفهاى از وظايف عدالتخواهانه سدّ راه اين مهر مىگردد .
او همه مردم را برابر مىدانست ، آنگونه كه اين عقيده به مساوات ميان مردم در ماجراى برخورد او با پسر زينب كه نوادهء اوست خود را نشان مىدهد :
فرزند زينب در حال جان دادن بود و مادرش در پى رسول امت و پدر خويش فرستاد ، امّا آن رسول پر مهر از بيم آن كه مبادا شفقت و مهرورزى ضعيف و كمرنگ شود چنين نمىخواست كه شاهد احتضار نوهء خود شود . به همين سبب به دختر خويش پيغام فرستاد كه « براى خداست آنچه بدهد و آنچه بستاند . هرچيز نيز در نزد او تقدير شده و مشخّص است . پس بايد صبر پيشه كنيم تا پند و عبرت گيريم » . امّا دختر پدر خويش را سوگند داد و به وى اصرار كرد تا بر بالين نوه حاضر شود . حضرت نيز به همراه كسانى از صحابه كه آنجا بودند برخاست ، به خانهء زينب رفت و نوهء خويش را در حال احتضار در دامن گرفت . پس اشك از ديدگان محمّد بن عبد اللّه سرازير شد و در اين هنگام سعد بن ابى وقاص به ايشان عرض كرد :
« اى رسول خدا ، اين چيست ؟ ! » . پيامبر ( ص ) در پاسخ او فرمود : « اين مهربانى و
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 386
مساهمون: حسين صابري
ص٣٨٦