« او پيوسته گشادهروى و خوش برخورد و نرمخوى بود ، نه درشتخوى بود و نه سختگير ، نه پرخاشگر و نه دشنام ده ، نه عيبجوى و نه پرشوخى . از آنچه ما دوست نداشتيم چشم مىپوشيد و هر كه به او اميد و به درگاه او خواستهاى داشت از او نوميد و از برآوردن آن خواسته ناكام نمىشد . او خود را از سه چيز رهانده بود : ستيز و لجاجت در سخن ، زيادهگويى و [ بالاخره ] گفتن آنچه به وى سودى ندارد و به او مربوط نيست . او همچنين مردم را از اين سه ايمن داشته بود : هيچ كس را مذمّت و بر عيوبش ملامت نمىكرد ، در پى اسرار او نبود و بالاخره مگر دربارهء آنچه به پاداش آن اميد داشت سخن نمىگفت .
هنگام سخن گفتن او ، همنشينان سكوت مىگزيدند ، گويا كه پرندهاى بر روى سرشان نشسته است و چون او سخن به پايان مىبرد آنان آغاز سخن مىكردند و البتّه در حضور آن حضرت به نزاع و درگيرى با يكديگر نمىپرداختند .
وى از آنچه مردم مىخنديدند مىخنديد و از آنچه آنان به شگفت در مىآمدند به شگفت در مىآمد . او با بردبارى به غريبان گوش فرا مىداد و درشتى آنان در گفتهها و خواستههايشان را تحمّل مىفرمود ، هر چند اصحابش آنان را به حلم و خويشتندارى در سخن گفتن فرا مىخواندند . وى مىفرمود : « هرگاه كسى كه حاجتى دارد ديديد ، او را يارى دهيد » . او همچنين ستايش را مگر از كسى كه مىخواست به جبران نيكيى كه از او ديده بپردازد نمىپذيرفت و سخن هيچكس را نمىبريد مگر آنكه وى خود سخن خويش را به پايان مىرساند يا برمىخاست » « 17 » .
هند در ادامهء در وصف سكوت آن حضرت مىگويد :
« سكوت او به چهار سبب بود : حلم ، حذر ، تقدير و تفكّر . امّا تقدير او به اين بود كه نگاه خويش را به صورتى برابر و همسان به همه مىانداخت و به همه گوش فرا مىداد . تفكّر او نيز در آنچه باقى مىماند و آنچه فانى مىشود بود . براى وى حلم و صبر در كنار هم قرار گرفته بود و هيچچيز او را به خشم نمىآورد و بىقرار نمىكرد » 18 .
هامش
17 و 18 - همان .