گوشهء يكى از سنگهاى كعبه خزيده بود كه ممكن است خداوند راه آن را بدان سوى قرار داده بود ، نه آنكه آن را از آسمان فرود بفرستد . بلكه خداوند مارى را از نقطهاى ديگر بدان نقطه راه سپر كرده بود تا مردم بترسند و در هنگام بناى كعبه دل از ناپاكيهاى جاهليّت بشويند ؛ چه ، اين خانهء خداوند بود كه ابراهيم آن را به فرمان وى بنيان گذاشت و بنابراين چنين خانهاى لزوما مىبايست كسانى كه در آن مشغول كارند حدّاقل در هنگام اشتغال به اين كار پاك و مطهّر باشند . در عمل نيز در پى مشاهدهء اين مار ، آنان خود و اموال خود را پاك كردند و آنگاه بناى كعبه را عهدهدار شدند .
« سپس قريش خانه را به چهار بخش تقسيم كرد : جانبى كه در كعبه آنجاست ، به بنى عبد مناف و بنى زهره تعلّق گرفت ؛ ميان ركن يمانى و ركن حجر الاسود در اختيار بنى مخزوم قرار گرفت كه تيرههايى از قريش نيز به آنان پيوسته بودند ؛ جانب مقابل در كعبه از آن بنى جمع و بنى سهم شد و بالاخره جانب حطيم كه حجر اسماعيل در آن قرار دارد ، به بنى عبد الدار بن قصى ، بنى اسد بن عبد العزّى و بنى عدى بن كعب تعلّق يافت » « 21 » .
پس از اين تقسيم و پس از آنكه همه به اين تقسيم تن در دادند و بدان خشنود شدند ، لازم بود در مرحلهء نخست باقيماندههاى خانه خراب و پس از آن تجديد بنا آغاز شود . امّا هيبتى كه كعبه در دلهاى آنان داشت و نيز عجز آن مردم از درك پاسخ اين سؤال كه آيا اين كار ارادهء خداوند پروردگار و حامى خانه بود يا اين خواستهها و هوسهاى آنان بود كه ايشان را به چنين كارى وادار مىكرد ، از خراب كردن باقيماندههاى كعبه ترس داشتند .
در پى اين ترديد و درنگ وليد مخزومى پيش آمد ، كلنگى برداشت و در حالى كه مىگفت : « پروردگارا جز ارادهء خير نداريم » . خطاب به مردم چنين اظهار داشت كه من بر شما پيشگام شدم . وى سپس ، قسمتى از دو ركن حجر الاسود و يمانى را
هامش
( 21 ) - همان . ص 303 . - م .