فصل [ 3 ] : نغزهاى عاقلان ديوانهنما
بهلول به گاه بازگشت مردم از نماز جمعه ديوانهاى را ديد كه مىآيد و مىگويد :
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً
« 1 » . پس بر صورت او نواخت و گفت :
وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ
. « 2 »
بهلول در ميان جمعى بود . آنان به نماز برخاستند ، در حالى كه او همچنان نشسته بود .
به او گفتند : چرا با ما نماز نمىگزارى ؟ گفت : آهنگ نماز ندارم . گفتند : چرا ؟ گفت : زيرا خداوند مىفرمايد :
الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ
« 3 » . امّا به خداوند سوگند مرا در زمين به اندازه يك آشيانه پرنده يا آن اندازه كه بتوان نيزهاى در زمين نشاند جايى نيست .
يكى از ديوانگان از چنگ كودكان گريخت . به دهليزى درآمد و در آن نشست .
صاحبخانه از او پرسيد : پشت سرت چيست ؟ گفت : اين زنازادگان كه از ايشان گريختهام .
صاحبخانه به درون رفت و سبدى خرما آورد و نزد او نهاد . آن مرد نشست و در حالى كه كودكان مىخنديدند و كوبهء در را مىزدند ، به خوردن مشغول شد . ديوانه سر بلند كرد و به صاحبخانه نگريست و گفت : « درى است كه باطنش رحمت است و ظاهرش روى به عذاب دارد » . « 4 »
در بصره ديوانهاى دعوى نبوت كرد . كارگزار شهر فرمود تا او را زندانى كنند . ديوانه گفت : اى امير ، از ديدگاه تو مسلمانم يا كافر ؟ گفت : كافر . گفت : خداوند مىفرمايد :
وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ
. « 5 » پس تو نيز از من فرمان مبر و آزارم مده . امير بصره از سخن او خنديد و فرمود تا او را رها كردند . « 6 »
هامش
( 1 ) . اعراف / 158 : اى مردم ، من پيامبر خدا به سوى همهء شما هستم .
( 2 ) . طه / 114 : در خواندن قرآن پيش از آنكه وحى آن بر تو پايان يابد شتاب مكن .
( 3 ) . حج / 41 : كسانى كه چون در زمين به آنان توانايى دهيم نماز برپا مىدارند .
( 4 ) . اشاره به آيهء 13 سورهء حديد :بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ- م .
روايت را نيز بنگريد در : نثر الدر ، ج 3 ، ص 262 ( با عبارتهايى نزديك به عبارت كتاب حاضر ) ؛ عقلاء المجانين ، ص 82 ( در اين كتاب آن ديوانه بهلول ناميده شده است ) ؛ العقد الفريد ، ج 6 ، ص 148 ( در اين اثر ديوانه را عليان ناميده است ) - ت .
( 5 ) . احزاب / 48 : و كافران و منافقان را فرمان مبر و از آزارشان بگذر .
( 6 ) . اين روايت را با تفصيل بيشتر بنگريد در : نثر الدر ، ج 2 ، ص 217 - ت .