باب پنجم پيامبران و امتهاى پيشين و اقتباس از داستانهاى ايشان
فصل [ 1 ] : اقتباس از داستان آدم عليه السّلام
خاندان عياش بن ابى ربيعه « 1 » بردهاى درستكار به نام زياد داشتند . عمر بن عبد العزيز او را طلبيد و آزاد كرد . پس گفت : پروردگارا ، در اين دنيا آزادى كوچك را روزىام كردى ، مرا از آزادى بزرگتر در آن سراى بىبهره مدار .
همو پس از خلافت عمر بن عبد العزيز به حضور وى رسيد . عمر به او گفت : اى زياد ، « من اگر به پروردگارم عصيان ورزم ، از عذاب روزى بزرگ مىترسم » . « 2 » زياد گفت : اى امير مؤمنان ، من بر تو از اين بيم نمىبرم كه بترسى ؛ از اين بيم مىبرم كه نترسى ! در حالىكه خود مىدانى آدم يك گناه كرد و به همان يك گناه از بهشت رانده شد ، نامهء رسوايى او گشودند و بر امتها بانگ زدند كه آدم پروردگارش را نافرمانى كرد و بيراهه رفت . « 3 » پس رهايى بجوى ! رهايى بجوى !
هامش
( 1 ) . عياش بن ابى ربيعه برادر مادرى ابو جهل بن هشام بود . گفتهاند : بسيار زود اسلام آورده و با ديگر مستضعفان به حبشه هجرت كرده بود . او در يرموك كشته شد . بنگريد به : الاستيعاب ، ج 3 ، ص 1232 ؛ جمهرة نسب العرب ، ص 230 - ت .
( 2 ) . اقتباس از آيهء 15 سورهء انعام :إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ- م .
( 3 ) . اشاره به آيهء 121 سورهء طه :وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى- ت .