همچنين مىگوييم : كسانى كه خود به زبان عربى سخن مىگفته اما در فصاحت به حدّى نرسيده بودند كه بتوانند اساليب كلام را بشناسند و به معرفت وجوهى كه زبان بدان شناخته مىشود نايل آيند و سخن فصيح و بليغ و برجسته را از آن باز شناسند ، همانند غير اعرابى هستند كه نمىتوانند به اعجاز قرآن پى برند مگر از همان طريقى كه يك فرد فارسى زبان بدان پى مىبرد و قبلا از آن سخن گفتيم .
بنابر اين عرب غير بليغ با كسى كه اصلا به اين زبان تكلّم نمىكند برابر است .
البته از ديدگاه ما در اين گفته ضعف و افراط فراوانى وجود دارد ؛ زيرا اعراب عصر بعثت هر چند در مراتب بلاغت و اقتدار بر فنون سخن با يكديگر تفاوت داشتند ، اما همه اهل فصاحت بودند ، و در ميان آنان خطيبان سخنور و شاعران بزرگى ظهور يافتند . بنابر اين آنان چنان نبودند كه نتوانند گفتار زيبا را از نازيبا و بلند را از پست و بىمقدار باز نشناسند ، يا از حس زبانى خويش و ذوق و بيان خاص اين زبان برخوردار نباشند . وضعيت آنان در اين مسئله همان وضعيت امّ جندب است ؛ او هيچ سابقهاى در سرودن شعر و هيچ بهرهاى از اين امر نداشت ، اما با وجود اين ، توانست نقاط ضعف و قوّت را در قصايد امرؤ القيس و علقمة بن عبدة الفحل در وصف اسب تشخيص دهد . « 7 »
بنابر اين عموم اعراب عصر بعثت ، هر قدر هم در بلاغت و اقتدار بر فنون سخن تفاوت داشته باشند ، داراى اين حسّ انتقادى بودهاند ، حسّى كه سليقهء زبانى اصيل و فساد ناپذيرى آن را تيزتر و بيدارتر كرده بود . به عقيدهء من ، باقلانى در اينجا فصاحت و قدرت بلاغى را با يكديگر اشتباه گرفته است ؛ چه ، فصاحت در ميان اعراب ، قبل از آن كه از جزيرة العرب بيرون روند و با ديگر اقوام آميزش زبانى داشته باشند ، امرى عمومى بود . به همين سبب نيز زبان شناسان بدانچه از اعراب جاهليّت و عصر بعثت شنيده شده استناد كرده ، آن را حجّت دانستهاند ، بىآن كه در تدوين فرهنگ كلمات فصيح از اين مسئله غافل مانده باشند كه همان اعراب برخوردار از فصاحت در توانايى بيان و در ميزان بلاغت يكسان نيستند .
بدين ترتيب ، معيار در معجزه بودن قرآن اين نيست كه هر فردى از اعراب نخست گمان كند كه مىتواند همانندى براى قرآن بياورد و سپس [ چون آهنگ آوردن همانندى كند ] خود را از آن ناتوان بيند ، و يا آن كه - چنان كه باقلانى تصريح دارد - چنين عجزى به مجموعهء
هامش
( 7 ) رجوع كنيد به ردّ من بر كسانى كه منكر وقوع چنين ماجرايى هستند و مىگويند اين ماجرا از سوى راويان ساخته و پرداخته شده است ؛ در باب دوم از كتاب الخنساء ، چاپ دار المعارف .