و نيز شاعر ديگر مىگويد :
فلا و أبى أعدائها لا أخونها يعنى : سوگند به پدرم ، به دشمنان او نيز خيانت نمىورزم .
آيهء سورهء حديد را هم شاهدى بر اين قاعده دانستهاند ، آنجا كه مىگويد :
« لِئَلَّا يَعْلَمَ أَهْلُ الْكِتابِ أَلَّا يَقْدِرُونَ عَلى شَيْءٍ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ »
.
اينها همه در حالى است كه چنانچه ابن هشام اين نكته را متذكر گشته ، آيه در مقام نفى صريح است .
در همهء شواهد شعريى كه آوردهاند نيز سياق آنها نفى صريح مىباشد .
در حالى كه در آيات « لا أقسم » چنين چيزى وجود ندارد و همهء آيات در مقام اثبات و تقرير است .
ما چنين مىفهميم كه « لا » در مقام نفى مىآيد و نفى را تأكيد مىكند ؛ امّا اين كه « لا » براى تأكيد كردن بر اثبات بيايد ، چيزى است كه براى منطق لغوى و حسن بيانى كاملا ناآشنا و نامأنوس به نظر مىرسد ؛ چه ، قسم از قويترين اساليب تأكيد است و بنابر منطق لغوى و يا ذوق بيانى جايز نيست چنين فعلى با نفى آن تأكيد شود . از ديگر سوى ، نقيض نفى تأكيد است و در صورتى كه قسم را نفى كنيد با نفى قسم ، تأكيد نيز از ميان مىرود و نقض مىشود ؛ و در چنين شرايطى ، بنابر قاعدهء اصولى باب تعارض كه هرگاه دو دليل با يكديگر تعارض كنند هر دو ساقط مىشوند ، جمع ميان اين دو ، يعنى نفى و تأكيد از طريق اسقاط هر دو سزاوارتر است .
اينك آيا تدبّر در سياق آيات « لا أقسم » كه تنها قسم منفى را به خداوند اسناد داده است ما را به راز بيانى نهفته در چنين تعبيرى يعنى آن كه خداوند از سوگند ياد كردن بىنياز است رهنمون نمىشود ؟
چرا ، اين ما انسانهاييم كه به سوگند ياد كردن نيازمنديم تا بدين وسيله گمان و اتّهامى را از خود دفع كنيم يا شك و ترديدى را از ميان بريم . از همين جاست كه به درك يكى از اسرار زبان عربى نايل مىآييم و آن اين كه زمانى كه نيازى به سوگند نباشد و آنجا كه اطمينان و يقين وجود داشته باشد از اين اسلوب [ اسلوب نفى فعل قسم ] استفاده مىشود .
از ديگر سوى تفاوت بسيار زيادى است ميان آن كه ، چنانچه برخى گفتهاند ، « لا » براى نفى قسم باشد ، و آن كه ، چنانچه بيان قرآنى ما را بدان رهنمون مىگردد مقصود از اين « لا » نفى حاجت به قسم باشد .