نحل ار بداند اين حال ممكن كه گردد از سهم * شهدش چو شحم حنظل مومش چو سنگ مرمر
عيسى پرست را گو مىخوان زبور و انجيل * كاينجا رها نكردند نه مصحف و نه دفتر
آتشپرست را گو بر خور ز نار و زنّار * كاينجا نماند قطعا نه مسجد و نه منبر
بنگر بدين عجايب طوفان و نيست جودى * دجّال و نيست مهدى غرقاب و نيست معبر
الحق ستوه گشتم زين شهر بىسروبن * وين مردم پريشان چون عضوهاى بىسر
يارب مرا برون بر زينجا كه حيف باشد * يوسف به مهبط چه عيسى به مربط خر
و اگر چنانچه شروع رود در نعت بزرگان ماضى و فاخران غابر از دعايم بيوت رياست ، و وسائط عقود زعامت ، و خداوندان كرم و اولوا الفضل وسعت و طول ، و متقدّمان حسيب الطّرف نصيب الاصل ، و ايراد طرفى از ابنيه و مقامات و امكنه و اوطان از طاق و رواق ميادين مجالس و رفعت علوّ ايوان و ايضاح بعضى از مزاولت و مباشرت ايشان امر جليل و شغل خطير را از هر نوع بر موجبى كه حمزهء اصفهانى در كتاب
اصفهان ، افاضت فرموده ، و علىّ بن حمزة بن عماره در كتاب مسمّى به قلائد الشّرف « 1 » ايراد كرده به ملالت انجامد ، و رساله در كلالت بماند .
بلى چون پيوسته اين شهر و هميشه اين نواحى از روزگار و سالهاى گذشته و قرنهاى نوشته از بزرگان و متقدّمان و ائمّهء متبحّر در اساليب علوم و آداب و فنون معارف و درر
هامش
( 1 ) . اين كتاب دربارهء محاسن
اصفهان بوده ، و در حقيقت ، خلف محاسن
اصفهان به شمار مىرود ( ويراستار ) .