تخطي إلى المحتوى الرئيسي

محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
و هم‌چنين حكايت كرد از ابو نصر طاهر بن ابراهيم بن سلمه جدّ مادرى صاحب رسالهء محاسن ، و او از ابناى عمّ استاد ابو الحسن علىّ بن احمد بن العبّاس انداآنى بود كه والى بود به اصفهان ، گفت : عمر من در سنّ ترعرع به مراهقى نزديك بود ، و ملازمت حضرت ولايت مىنمودم ، شخصى روزى قصّه‌اى به دست من داد تا من بر والى عرضه كنم ، مضمون آن مستزاد پنج هزار درم بر استدراك و خراج ماربانان ، به وقت ، بر خدمت استاد والى عرضه كردم ، مطالعه كرد ، و گفت : « فردا تو را و صاحب رفع را به ديوان حاضر بايد شد ، تا كار به اتمام رسانيده آيد ؛ چه امروز ، به كار او نمىپردازم » . روز ديگر چون بر عادت خلق ، روى به ديوان نهاده ، و درگاه به غايت انبوه شد ، و ديوان امر و نهى و حبس و اطلاق قرار گرفت و مجلس اقرار و انكار دعوى و نفى ، گرم گشت ، طلب رافع ، قصّه كرد ، و او را در مجلس مؤانست بنشاند ، بعد از آن به تدريج و تأنّى ، استنطاق دعوى نمود بر سر جمع ، چنان‌كه مقصود ، در دهن ديوان افتاد ، و اعيان و اركان بر آن گواهى توانند داد ، استاد والى به انواع تحسين او را بنواخت ، و نصيحت او را بر اين صورت ، فصلى پرداخت كه دوات و قلم بستان ، و مكتوبى بنويس ، مشتمل بر استيفاى مبلغ استدراك به اصل و فرع ، بىنقصان و تفاوت ، چنان‌كه هيچ رسمى محدّث احداث نكند ، و تبديل هيچ سنّت گزيده و قاعدهء پسنديده ، جايز ندارد ، و تغيير بدان راه ندهد ، و زيادت و نقصان در مبلغ ، واقع نيايد ، و خلل ، به حال و كار مواضع و رعايا عايد نگردد ، و آخر سال ، مال به تمام و كمال ، بىقصور و اهمال ، مضاف با عمارت مواضع ، و زراعت مزارع ، و شكر اهالى و رفاهيّت رعايا باز سپارد . رافع گفت : « كار ولايت به استادى كفايت عبادى ، با نسق و رونق ، پاينده باد ، بنده ، متكفّل اين مال بر اين حال ، نتواند شد » . استاد گفت : « مرا چه از اين معنى ؟ تو را در تصوّر آن است كه به خيالاتى چند فاسده و اوهام كاذبه كه با خود انديشيده باشى ، من فريفته شده ، ديهى كه از اصول و امّهات ولايت است خراب گردانم ، و به پنج هزار درم بىحاصل تو ، پنج هزار دينار غلّه و محصول آن را بفروشم ؟ » ، اى فلان و به همان ، و اشارت فرمود به حواشى و نزديكان تا او را به پاى كشيده ،