واشگونه بر گاو نشاندند ، و در ميان شهر گردانيده ، منادى مىزدند كه اين است مكافات و سزاى غمّازان و مفسدان .
اين جوان گفت : « من در آن حالت ، از خجالت و شرم ، بر آتشى گرم خواستم تا به زمين فرو روم » . بعد از آن ، چون غصب او سكون يافت ، و با قرار آمد ، روى به من آورد ، و گفت :
« مثل اين قصّه : نبايد بعد از اينكه به دست من دهد تا داند » .
و از آن جمله آن است كه ما مشاهده كرديم از علاء الدّوله ابو جعفر بن محمّد بن دشمنزاد « 1 » در حمايت بيضهء ملك و دار القرار
اصفهان ، و ترتيب و نظام امور اهالى آن از شهر و نواحى ، و بر اين قرار ، چهل و چند سال مالك و متصرّف شد ، و غايت دلبستگى و اهتمام و حمايت او آن بود كه مدّت تمامت امارت بر ساير ديار و بقاع ، و اطراف مملكت از حصون و قلاع ، او را از خواص و بطانه جاسوس ، مردانه در پى دشمن روان بودى ، و از اخبار و احوال ملوك و ملك ، واقف و با خبر ، و او را از ترتيب ساز و سلاح ، و عدد كثرت و قلّت خيل و حشم ، و منازل و مكانها و استكشاف از مذاهب ، و زندگانى و اصل و نسب و حال و كار ايشان از دور و نزديك ، او را تنبيه و اعلام مىكردى ، تا چون از كسى قصد
اصفهان احساس نمودى ، و دانستى كه در مقاومت و مزاولت ، امكان و مقدرت دارد ، در دفع و ذبّ و قهر ، به هرگونه طريق استيصال مسلوك داشتى ، و پاى مصابرت و مثابرت استوار كردى .
و اگر چنانكه دشمن از آن بودى كه با او طاقت معارضه نداشتى ، و در صف مقابله ، از مقاتلهء او عاجز آمدى ، از جهت فرط قوّت و صلابت و كثرت لشكر و شوكت دشمن ، به زودى كناره جسته ، ولايت با خصم گذاشتى ، و به ملاطفه و رفق و مدارات ، شهر و ولايت را از تاراج و غارات ، محافظت نمودى ، بعد از آن ، به تدريج و تأنّى و لطف و عنف تدبير ازعاج و اخراج مىانديشيدى ، تا شهر ، مصون ، و اهالى ، مأمون به رفاهيّت بيارميدى .
و همچنين چون كار ملك ، بر سلطان ماضى ، ركن الدّوله طغرل بيك ابو طالب محمّد بن
هامش
( 1 ) . همچنين است در اصل نسخه .