فرشتهاى « 1 » كه چنان ديوى بر دست تو هلاك شد و به وجود تو خدا بر من منت نهاد و مرا از بلاى او رهايى داد . پس برخاستم « 2 » و همه روز هرچه از آن جواهر « 3 » آبدارتر بود و از آن لآلى شاهوارتر « 4 » مىنمود به ساحل دريا نقل مىكردم « 5 » و به شب « 6 » با قصر مىرفتم « 7 » ، و در آن قصر از ميوههايى كه در آن جزيره مىخاست « 8 » و ذخيره نهاده بود مىخورديم و به روز هم بر آن عادت با سر كار مىشديم ، تا يك روز از دور در دريا « 9 » كشتيى بديديم « 10 » ، جامهاى بر سر چوبى كرديم تا ايشان ما را بديدند و كشتى به كنار دريا براندند « 11 » و ما را با آن جواهرها « 12 » در كشتى نشاندند و به سلامت به شهر بصره رسيديم و با نعمتى « 13 » كه كس اندازهء آن ندانست « 14 » و ثروتى كه هيچ آفريده حد آن نشناسد « 15 » ، و مرا « 16 » به خانهء خود نشان داد . به در خانهء او رفتم و در بزدم و گفتم : رسول فلانهام « 17 » . هنوز نام فلانه به گوش ايشان نرسيده بود كه فرياد واويلاه « 18 » و وامصيبتاه از آن خانه بر آمد « 19 » برآمد و گفتند : اين كيست كه مصيبت ما تازه مىگرداند و بر مصيبت زدگان « 20 » استهزا مىنمايد و دردمندان را افسوس مىدارد ؟ من گفتم ، « حاش لله عن الكذب ، اين سخن را « 21 »
هامش
( 1 ) - مج : فريشتهاى
( 2 ) - م ، چب : بر خواستم
( 3 ) - مل ، ر : جواهرات
( 4 ) - مج : شهوارتر
( 5 ) - ت ، م : مىكرديم . چا ، چب : نموديم
( 6 ) - مجا : و به شب با دختر
( 7 ) - مجا ، ت ، م : مىرفتيم
( 8 ) - چا ، چب : ميخواست . م : مىبود .
مجا ، مل ، ر ، د : بود .
( 9 ) - م : در روى دريا
( 10 ) - مش : تا روزى كشتى از روى دريا نمودار شد
( 11 ) - مش ، ر : بكنار آوردند
( 12 ) - مجا : جوهرها
( 13 ) - م ، مش : با عيشى
( 14 ) - ت : م ، مش و نسخ چاپى : نداند
( 15 ) - مل :
حد آن نتواند كرد . ر : حد آن تواند نمود . د : حد آن نشناخت . مش : كه كس چندان نداشته
( 16 ) - م ، مش : و دختر مرا . مل ، ر : آن ضعيفه مرا
( 17 ) - مج ، مل ، ر : فلانم
( 18 ) - مج : فرياد و واويلاه
( 19 ) - مل : برخاست .
( 20 ) - ت :
مصيبت روزگار . مجا ، د ، ر : ماتم زدگان .
( 21 ) - مجا : مرا . ت م : ندارد