الفارسيه :
حاجت خويش پيش هر مخلوق * عرضه كم كن از آن كه خوار شوى
با خدا گو غم دلت كه از او * بىگمان زود شاد خوار شوى « 1 »
الحكاية الثانية « 2 » عشر « 3 » - حكايت كرد ابو القاسم المنجم كه مردى « 4 » متمول از تجار خراسان هر سال حج گزاردى « 5 » و چون به مدينه رسيدى نزديك « 6 » طاهر بن يحيى العلوى آمدى و دويست دينار زر هر سال از مال خود به طاهر رسانيدى و طاهر را آن « 7 » مال همچون مرسومى گشته بود . يك سال هم بر عادت مىرفت تا آن ادرار به طاهر رساند . مردى از اهل مدينه از آن جمله كه ( مرد و اعلى النفاق « 8 » ) « 9 » در راه خراسانى « 10 » فرا پيش آمد و گفت :
هر سال مال خود را « 11 » ضايع مىگردانى و اين مرد هرچه از تو و « 12 » ديگران مىگيرد « 13 » در معاصى و كارهاى ناپسنديده صرف مىكند ، و بسيار قبايح و خصال بد برشمرد . خراسانى گويد من خود « 14 » را ملامت كردم از تقرب نمودن به دو و اعتقاد در حق او فاسد گردانيدم « 15 » و آن « 16 » دويست دينار بر
هامش
( 1 ) - مصراع در اساس چنين است : بىرود شاد شاد خوار شوى . مجا : بىروى شاد شاد خوار شوى . چا : بىگمان زود بختيار شوى . ( متن از ت است )
( 2 ) - ت : الثانى
( 3 ) - مجا و ت افزوده : من الباب السادس
( 4 ) - ت ، م و چاپى افزوده : بود
( 5 ) - ت ، م : گذاردى
( 6 ) - ت : به نزديك
( 7 ) - ت : از آن
( 8 ) - اساس : ندارد م : مرد و على التفاق
( 9 ) - مجا : از
( 10 ) - اساس : در راه مجا از راه خراسانى . ت : در راه خراسانى را
( 11 ) - ت : ندارد
( 12 ) - مجا : و از
( 13 ) - مجا : فرامىگيرد . ت : فراز مىگيرد
( 14 ) - ت ، م : خويشتن
( 15 ) - مجا و ت : كردم
( 16 ) - ت : ندارد