كه از آن پليد شنيده « 1 » بودم از خاطر بيرون بردم « 2 » و ششصد دينار « 3 » به نيت او در صرّه [ اى ] « 4 » كردم و با خود برگرفتم « 5 » . و « 6 » چون [ به مدينه رسيدم ابتدا به سراى طاهر كردم و چون ] « 7 » چشم او بر من افتاد گفت : اى فلان تا نفرستادندت نيامدى . با خود گفتم « 8 » : كلمهاى است اتفاقى كه بر زبان او برفت ، خواستم تا حقيقت آن بدانم گفتم : اين چه سخن است كه مىفرمايى ؟ گفت :
قول دشمن خدا « 9 » و ( دشمن ) « 10 » رسول ( و دشمن من ) « 11 » [ در حق ما ] « 12 » قبول كردى و عادت خويش « 13 » در معاونت ما بگردانيدى تا آنگاه « 14 » كه رسول - عليه السلام « 15 » - ترا فرمود كه برو و عذرخواه ( و ششصد دينار سه ساله ) « 16 » ( به نزديك او ) « 17 » بر آنگه بيامدى و دست فراز « 18 » كرد و گفت : بيار آن ششصد دينار كه با تست « 19 » من از غايت « 20 » دهشت و خجالت و عظمت شگفتى « 21 » اين حالت مدهوش « 22 » ( و حيران بماندم ) « 23 » ، گفتم : حقيقت حال و زبدهء مقال اين است اما ( اين سخن ترا ) « 24 » از كه معلوم گشت و ناگفته چگونه مفهوم شد ؟ گفت : چون سال اول شنيدم كه به مدينه رسيدى « 25 » و مرا نديده « 26 » بازگشتى از آن سبب بر دل من اثر و در كار « 27 » من خلل باديد آمد و سبب آن تفحص كردم ، معلوم شد كه دشمنى
هامش
( 1 ) - مجا ، شنوده
( 2 ) - مجا : كردم
( 3 ) - مجا : دينار زر
( 4 ) - از ت افزوده شد
( 5 ) - مجا : ببردم
( 6 ) - مجا ، ت : ندارد
( 7 ) - مج و مجا : عبارت ميان دو قلاب را ندارد
( 8 ) - ت : گفتم كه
( 9 ) - ت : خداى
( 10 ) - مجا و م . ندارد
( 11 ) - مجا : ندارد . م : و دشمنى او
( 12 ) - اساس : ندارد . م : در حق من
( 13 ) - مجا : خود
( 14 ) - مجا ، ت : تا آنگه كه
( 15 ) - مجا : صلى الله عليه و على آله و سلم
( 16 ) - مجا : و سه سال ششصد دينار
( 17 ) - ت : به دو
( 18 ) - م و چاپى : باز
( 19 ) - مجا : تواست
( 20 ) - مجا : غايه
( 21 ) - ت : و عظمت شگفتى
( 22 ) - مجا : بيهوش .
م : مدحوش
( 23 ) - م : شدم
( 24 ) - ت : ترا اين سخن
( 25 ) - مجا ، م و چا : آمدى
( 26 ) - ت : نديدى
( 27 ) - ت ، م و چا : حال