او تامش كه مدار خلافت بر وى بود مفوض « 1 » كردند و حسن از « 2 » فعل قبيح شجاع ( به غايت خايف و مستشعر گشت ) « 3 » و مترقب نوايب شد ، و سبب آن « 4 » استشعار « 5 » از او استفسار كردم . گفت : او « 6 » مردى است به غايت جاهل و از خبث نيت و فساد طويت به قهر كرام و تسليط لئام « 7 » مايل ، و مع هذا بر دقايق حيل و مكر و فريب و غدر « 8 » مطّلع ، و كرم « 9 » اصل و نفاست عرض و شرف ذات و علو درجهء من « 10 » مىداند و از آن خود بر ضد آن . و مردم فرومايه و خسيس چون به درجهء عالى برسند « 11 » قصد كرام و اشراف ( و اكابر ) « 12 » و اصحاب بيوتات بر دست گيرند « 13 » و سرفرازى « 14 » خود در آن شناسند « 15 » كه ( آن جماعت را ) « 16 » از پاى در آرند « 17 » ( و از دست برگيرند « 18 » ) « 19 » .
و اينك احمد بن « 20 » اسرافيل « 21 » را كه از مشاهير متصرفان « 22 » و كبار اصحاب مناصب بود مصروف و معزول و مطرود و منكوب « 23 » گردانيد و ايمن نيستم « 24 » كه بعد از اين در نكبت « 25 » من كه مكنت خود را « 26 » در آن
هامش
( 1 ) - ت : به دو مفوض . . .
( 2 ) - مجا : از آن
( 3 ) - مجاوت : چنان گشت و به غايت مستشعر و خايف
( 4 ) - مجا : آن همه
( 5 ) - مجا : خوف
( 6 ) - مجا : اين . ت : آن
( 7 ) - اساس : انام
( 8 ) - ت : عذر
( 9 ) - مج و مجا : اگر
( 10 ) - م : مرا
( 11 ) - ت : برسد
( 12 ) - مجا : ندارد
( 13 ) - ت : گيرد
( 14 ) - مجا : و سرافرازى
( 15 ) - ت : سازد . م : شناسد
( 16 ) - مجا : ايشانرا
( 17 ) - ت : درآرد . م : درآورد .
( 18 ) - ت : برگيرد
( 19 ) - مجا : ندارد
( 20 ) - ت : احمد بن - اسمعيل بن . . .
( 21 ) - عربى و چاپى : اسرائيل
( 22 ) - ت : و متصرفان
( 23 ) - م و چاپى : مكفوف
( 24 ) - م : و امن نيست
( 25 ) - اساس : مكتب
( 26 ) - ت : ندارد