باطل و سوداى فاسد نگاه دارد و تا تواند ( غم و انديشه به دل و خاطر ) « 1 » راه ندهد و از مواضع بيمناك و ورطههاى مخوف محترز باشد كه بيم « 2 » و اندوه رنج افزاى و جانكاه باشد : تن چون كوه را كاه گرداند و روز روشن بر مرد سياه گرداند و جوان در خوف و محنت پير و هلاك گردد و يك شبه ترس و بيم « 3 » صورت اين حال را « 4 » معرفى نيك است . و ( در اين معنى « 5 » ) مىگويم « 6 » :
غم مفرط هلاك پير گردد « 7 » * جوان از رنج و انده پير گردد
چو تيره گشت روز مرد از رنج * به زودى رنگ قيرش شير گردد
شود مويش چو شير اندر سپيدى * چو رويش « 8 » از سياهى قير گردد
كمان گردد قد چون تيرش از غم * كمان در سينهء او تير گردد
اگر لوزينهاى « 9 » را طعمه سازد * شكر اندر ميانش سير گردد
و گر ز لف بتى بر دست گيرد * ( ز پيچش آن ) « 10 » بر او زنجير گردد
هامش
( 1 ) - ت و م : غم به دل و انديشه به خاطر
( 2 ) - ت : هم
( 3 ) - ت ، م و چاپى افزوده : از عريف
( 4 ) - مجا : ندارد
( 5 ) - مجا : من
( 6 ) - ت افزوده : شعر
( 7 ) - ت : باشد
( 8 ) - ت و چاپى : روزش
( 9 ) - مجا : گوزينهاى
( 10 ) - ت : ببخت او