مالك شوى « 1 » و اگر براى خود نگاه « 2 » دارى و بدان متجمّل « 3 » شوى ، مرا خوشتر آيد و دوستتر دارم . و بفرمود تا تسليم كردند . و چون بديدم « 4 » هرگز مثل آن نديده بودم و هيچكس را بر خويشتن بدان ايثار نتوانستم كرد « 5 » ، و در روز تطهير تو يك نوبت ، خانه بدان بياراستهام و تا كنون همچنان نو نهاده است و هيچ پادشاه و خليفه ندارد و نداشته است « 6 » . پس مرا ملامت مىكنى « 7 » كه چنين مردى را برپاى خيزم و تواضع نمايم ؟ گفتم « 8 » : لا و اللّه كه به همه ( تبجيل و ) « 9 » تعظيم سزاوار است . و بعد از آن پدرم هر كه را از عملى معزول كردى « 10 » با وى طريق احسان و اجمال « 11 » سپردى « 12 » و چه « 13 » نيكوييها در حق او « 14 » به جاى « 15 » آوردى و گفتى : احمد بن خالد « 16 » ما را حسن الصرف « 17 » در آموخت .
فصل - فايده در اين حكايت آن است كه مرد بايد كه « 18 » چون بر كسى قادر شود و او را عاجز و مأمور خود بيند ، در آن حالت از آن بينديشد ، كه اگر آن كار برعكس آن « 19 » شود و آنكه من بر او غالب و قادرم او بر من باشد « 20 » چگونه بود « 21 » ؟ و با او معامله چنان كند كه دوست دارد كه با وى كنند ، و درشتم و سّب و ايذا مبالغت ننمايد تا آن خجالت و خوف كه سليمان -
هامش
( 1 ) - مجا : گردى
( 2 ) - مجا ، ت : نگه
( 3 ) - مجا :
متحمل . ت : محتمل
( 4 ) - مجا : نگاه كردم
( 5 ) - مجا : كردن .
( 6 ) - مجا : نداشته است و ندارد
( 7 ) - ت افزوده است : اى پسر
( 8 ) - مج و مجا : گفت
( 9 ) - ت : ندارد
( 10 ) - مجا : هر كرا معزول كردى
( 11 ) - ت : اجمال و احسان
( 12 ) - مجا : نمودى
( 13 ) - مجا : و همه
( 14 ) - ت : وى
( 15 ) - ت : بجا
( 16 ) - اساس : احمد بن ابى خالد
( 17 ) - اساس : احسن الصرف . م : حسن الظرف .
چا و عربى : حسن التصرف
( 18 ) - ت : ندارد
( 19 ) - ت : ندارد
( 20 ) - مجا : قادر باشد . م : غالب
( 21 ) - مجا : باشد