و بره متوالى و متواتر « 1 » مىرسيدى . و چون يك ماه بر اين منوال بگذشت يك روز مرا گفت : يا با ايّوب بر مصر عاشق شدى ، نه هواى خوش دارد و نه صحن دلكش و نه آب خوشگوار و نه خاكى بىمضارّ ، و از بودن مصر غرض رفعت و جلال و كسب جاه « 2 » و مال باشد و بواسطهء ولايت و حكم ، ناخوشى هواى او بر دل « 3 » خوش توان كردن « 4 » ، و اگر تو « 5 » در حضرت باشى « 6 » بزرگترين منصبى و جليلترين عملى در مدّت نزديك به تو حوالت « 7 » كنند .
گفتم : مقام و رفتن من بر مقتضاى فرمان و حكم تست ، منتظرم « 8 » تا هرگاه « 9 » كه اجازت باشد انصراف نمايم . گفت : بفرماى تا كاتب تو خطّى بنويسد كه رفع حساب اين شهور بر من است و در حفظ خداى - تعالى - و عصمت او « 10 » روى بدان جانب كه خواهى آر « 11 » . كاتب را بفرمودم « 12 » تا چنان كه گفت « 13 » خطّى بنوشت و به دو تسليم كردم و ديگر روز « 14 » از شهر بيرون آمدم ، و او و امير شهر و قاضى و وجوه و اعيان مصر به تشييع « 15 » ( از شهر ) « 16 » بيرون آمدند . احمد بن خالد « 17 » مرا گفت در نخستين منزل ، كه بر پنج فرسنگى شهر است ، توقف كن تا قايدى و چند مرد مرتّب كنم تا در خدمت
هامش
( 1 ) - مجا : متواتر و متوالى
( 2 ) - ت : و كسب و جاه
( 3 ) - مجا :
خود
( 4 ) - مجا ، ت : كرد
( 5 ) - ت : ندارد
( 6 ) - مجا ، ت :
به سر من راى در حضرت باشى
( 7 ) - مجا ، ت : حواله
( 8 ) - ت : و منتظرم
( 9 ) - مجا ، ت : هرگه
( 10 ) - مجا : در حفظ خدا و عصمت او .
ت : در حفظ خداى و عصمت او
( 11 ) - مجا : روى بدان جانب كه ترا مرا دست آر . ت : روى بدان جانب آر كه ترا مرا دست
( 12 ) - مجا : بگفتم . ت :
گفتم
( 13 ) - مجا : فرمود . ت : بفرمود
( 14 ) - مجا : و روز ديگر
( 15 ) - مجا : تشنيع . ت : تسننع
( 16 ) - ت : ندارد
( 17 ) - مجا : و احمد بن خالد .