و دعبل را صله بخشيد و ايمن « 1 » گردانيد و هجوى كه او را گفته بود به سبب مدحى كه در حق خاندان پيغمبر انشا كرده بود از وى عفو كرد .
و درين معنى مىگويم « 2 » :
شعر « 3 » :
با تو گر بد كند كسى و بود * با خدا و رسول نيكوكار
به خدا بخشش و نكويى كن * گرچه او با تو بود بدكردار
الحكاية العشرون - مأمون خليفه احمد بن [ ابى ] خالد را « 4 » كه وزيرش بود و محمد بن يزداد « 5 » را بفرمود تا با عمرو بن مسعده مناظره كنند « 6 » در محاسبهء مال ، اهواز و آنچه بر وى باقى باشد « 7 » او را باز نمايند . ايشان آنچه او فرمود به جاى آوردند ، شانزده هزار هزار درم بر وى متوجه شد « 8 » و مأمون را اعلام كردند . مأمون « 9 » احمد بن ابى خالد را فرمود هر دعوى كه او را باشد مجرى دارند و هر حجّت كه او « 10 » گويد قبول كنند . احمد گفت : كرديم گفت : ديگر بار اعادت كنيد و هر دعوى كه كند « 11 » مقبول داريد « 12 » . عمرو « 13 » بعد از آن بسى دعاوى « 14 » ناموجّه « 15 » كرد « 16 » و اخراجاتى كه در معامله مجرى نمىبايست داشت عرضه داشت و همه قبول كردند ، ده هزار هزار درم « 17 » از آن مال ساقط شد و خط عمرو به شش هزار هزار درم بستدند و پيش مأمون
هامش
( 1 ) - ت : آمن
( 2 ) - از مجاوت . اساس : ندارد
( 3 ) - ت : و هذه . م : نظم .
( 4 ) - مجا : ندارد
( 5 ) - ت : برداد . متن عربى و نسخ چاپى : بزوان
( 6 ) - مجا : كند
( 7 ) - ت : آيد
( 8 ) - مجا ، ت : متوجه گردانيدند
( 9 ) - مجا : و مأمون
( 10 ) - مجا ، ت : ندارد
( 11 ) - ت : گويد
( 12 ) - مجا : دارند
( 13 ) - مجا : ندارد
( 14 ) - مجا : دعوى
( 15 ) - ازم و چاپى . ساير نسخ :
نامتوجه
( 16 ) - ت : بكرد
( 17 ) - ت : هزار هزار