عتاب كم كن و فارغ نشين كه فارغ نيست * دل حزين من از عشق آن رخ چو نگار
من آن كسم كه تو دانى مرا و اصل مرا * كه فاضلان جهانند و سروران ديار
مراست مصعب « 1 » جدّ ، آن نقيب آل نبى * كه نقد فضلش « 2 » پيوسته بدتمام عيار
حسين نيز كه او بود سرور ايشان « 3 » * در آن زمان كه نبد ملك را ثبات و قرار
به مدح دودهء من گر كسى « 4 » سؤال كند « 5 » * زبان تيغ گهربار گشته گوهر دار « 6 »
نداشت كفوى در رفعت و شرف پدرم « 7 » * كسى كه داند همتاش گو بياو بيار
گواه مجد و معاليش نيزه و تيغند * كه هر يكى به بزرگيش مىكنند اقرار
بپرس از شرفش آن زمان كه در گردش * دونده شيران بر باد پاى گشته سوار
و گر بپرسى گويند در پس پرده * سمر ز مردى و از « 8 » مردمى او ابكار
هامش
( 1 ) - مجا : مسعد . ت : معصب
( 2 ) - اساس و مجا : وصلش
( 3 ) - مجا : كه او بود سير ( ظ : مير ) دولتيان . ت : كه او راس دعوتشان
( 4 ) - مجا :
كنى
( 5 ) - مجا : بود
( 6 ) - مجا ، ت : گوهربار
( 7 ) - اساس و مجا : نداشت گيتى در رفعت شرف صدرم
( 8 ) - ت : وز