وزان « 1 » غزالان مهجور گشته از شيران * ز آل « 2 » هاشم فرياد خوان زنان بر سر
مراست دست از اين غصّه بر دل پر خون « 3 » * مراست آتش از اين رنج « 4 » در ميان جگر
مباد شادى آن را كه او بدين « 5 » شاد است * مباد هيچ مراديش در جهان ديگر
حسين بن الضحّاك گفت : يا امير المؤمنين دلسوزى و لوعت هواخواهان و ترس و روعت ناگهان « 6 » و فقدان نعمتى كه بدان مشمول بودم و حرمان احسانى كه با آن انس داشتم مرا در سخن آورد . آب در چشم مأمون آمد و گفت : گناه تو عفو كردم و ادرار و ارزاق « 7 » و عطايائى كه « 8 » ترا معتاد بوده است در روزگار محمد امين مجرى گردانيدم و آنچه تا اين غايت فوت شده است فرمودم « 9 » تا برسانند ، و عقوبت جنايت تو اينست « 10 » كه ترا خدمت نفرمايم .
الحكاية السابعة - همين حسين بن ضحّاك گويد كه معتصم بر من خشم گرفت به سبب كلمهاى كه در مجلس شراب بر زبان « 11 » من رفت و سوگند خورد كه مرا ايذا فرمايد و فرمود « 12 » تا « 13 » از حضرت او ممنوع و محجوب « 14 » گردانيدند . اين ابيات به دو نوشتم :
شعر
هامش
( 1 ) - مجا : دوان
( 2 ) - م : زنان
( 3 ) - ت : بر دل و بر خون
( 4 ) - ت : بر
( 5 ) - م : شادى آن كس كه در جنان
( 6 ) - م : با گناهان
( 7 ) - ت : ندارد
( 8 ) - مج ، مجا : و عطايا كه . م : و عطايا و ارزاق كه . متن از « ت » نقل شد .
( 9 ) - ت : فرموده است
( 10 ) - ت : آنست
( 11 ) - ت : زفان
( 12 ) - ت : ندارد
( 13 ) - مجا : كه
( 14 ) - مجا : ندارد