على ( ع ) نيز معاويه را مىشناخت ، و سرشتش را مىدانست كه به كدام سو ميل دارد ، و از هر كسى به اهداف مرد زيركى كه پيش از اين نظر عمر را جلب كرده و عثمان را فريب داده بود ، آگاهتر بود .
بنابراين معاويه ، زمانى كه قدرت على ( ع ) استوار مىشد ، چه مىتوانست بكند ؟ در اين شرايط معاويه دچار حيرت و پريشانى بود و نمىدانست روزگار آبستن چه حوادثى است و فردا چه خواهد شد . معاويه به اين نتيجه رسيده بود كه مبارزه با على ( ع ) را رها كند ، زيرا در صورت اعلان جنگ با على ( ع ) نه سلاحى در خور در اختيار داشت ، و نه دليلى كه بتواند دلهاى مردم را به خود جلب كند در دست . وى با كدام ادعا و با چه اميدى مىتوانست در انديشه خلافت بر مسلمانان باشد ؟ او خود را مىشناخت و هرگز از ياد نبرده بود كه پسر هند 5 و ابو سفيان 6 پيشواى مشركان و بسيج كنندهء جنگاوران عليه پيامبر اسلام است .
آرى مىرفت كه معاويه عقبنشينى كند و هر چند با اكراه خلافت على ( ع ) را گردن نهد ، اما قيام و غائلهام المؤمنين عايشه 7 و بيعتشكنى و طلحه 8 و زبير 9 روزنهء اميدى كه پيش از اين بسته مىنمود به روى او گشود . لذا شتابزده اين نامه را به زبير نوشت : « من با تو به خلافت بيعت مىكنم و پس از تو با طلحه بيعت خواهم كرد ، عراق از دست نرود » .
او با اين بيعت هدفى جز گريز از على ( ع ) و شورش بر حكومتش نداشت ، چرا كه وى در خود توان پيروى از على ( ع ) را نمىديد ( على مع الحق و الحق مع العلى ) .
بيعت معاويه با زبير و طلحه او را از مشكلات پيچيده رها مىكرد ، و اگر حزب مخالفان بر على پيروز مىگرديد ، گشايشى در كار پيدا مىشد و راه تحقق آرمان ديرينش گشوده مىگشت .
آيا ممكن است كه مسئلهء خونخواهى عثمان ، بمثابه سلاحى براى مقابله با على ( ع ) و ابزارى كه پيروزى وى را محقق سازد ، از ذهن معاويه دور مانده باشد . در چنين احوالى ، و با توجه به زيركى و حيلهگرى وى ، بهانهء خونخواهى نمىتوانست مورد غفلت معاويه بوده باشد . اما واقعيت اين است كه اين انديشه بىدليل و خطا بوده است ؛ عثمان به دست مسلمانان كشته شد ، و معاويه نه ولى خون بود و نه ربطى به او داشت ، و قطعا فرزندان عثمان در طلب خون سزاوارتر بودند . آدمى چون معاويه اين را مىدانست ، ولى او به بهانهاى احتياج داشت كه ادعايش را تقويت و شعار دروغينش را
الإمام الصادق و المذاهب الأربعة ( امام صادق و مذاهب چهارگانه ) ( فارسي ) — صفحة 43
مساهمون: اسد حيدر
ص٤٣