گويى داستان او واقعيتى روشن و درست بوده است .
جالب توجه است كه برخى از شيعيان نيز شرح زندگيش را آوردهاند ، و ضمن ياد او بيزارى خود را نيز اعلام كردهاند . سبكترين عبارتى كه درباره او گفتهاند اين است كه : عبد الله بن سبا نفرينشدهتر از آن است كه گفته شود .
اگر به حقيقت شخصيت عبد الله توجه كنيم ، و بخواهيم بر اساس واقعنگرى برآمده از بحثى دقيق سخن بگوييم ، بايد گفت تحقيقات علمى آشكار مىكند كه او هرگز وجود نداشته و داستان او خرافهاى بيش نيست . در واقع اين قصه زاييدهء تعصبات فرقهاى و توطئههاى سياسى ، در جهت كاستن بهاى مذهب اهل بيت و بدگويى از شيعيان است .
اگر آن كسانى كه به قصد برترى بر شيعه ، چنان چهرهء دهشتناكى از عبد الله بن سبا تصوير كردهاند ، اندكى در برابر منابع و مأخذ اين افسانه درنگ مىكردند ، و قدرى تأمل و تعمق به خرج مىدادند ، واقعيت را درمىيافتند و برايشان روشن مىشد كه نخستين كسى كه از چنين شخصى سخن گفته ، طبرى ( د 310 ه . ) است و پيش از او كسى از عبد الله ياد نكرده است . تمامى نويسندگان از طبرى نقل كردهاند و او نيز با سلسلهء راويانى مجهول و مبهم از سيف بن عمر نقل كرده است ، و حال آنكه اجماع رجالشناسان سيف را دروغگو دانستهاند . ما در جلد ششم اين كتاب از داستان عبد الله بن سبا سخن خواهيم گفت .
در اينجا به سخن استاد كرد على پيرامون مذهب شيعى و ارتباط آن با ابن سبا گوش مىسپاريم :
در روزگار رسول خدا گروهى از اصحاب به دوستى و پيروى از على ( ع ) شناخته شده بودند . مثلا سلمان فارسى مىگفت : ما با پيامبر به خيرخواهى براى مسلمانان و دوستى با على و همراهى با او بيعت كرديم ؛ و يا ابو سعيد خدرى مىگفت : مردم مكلف شدند به پنج چيز عمل كنند ، ولى چهار تكليف را عملى كردند و پنجمى را فراموش كردند . از او سؤال شد كه آن چهار كداماند ؟ ، گفت : نماز ، زكات ، روزه و حج . پرسيده شد آن چيز كه رها شد كدام است ؟ ، گفت : ولايت على بن ابى طالب . گفته شد ، آيا ولايت على نيز مانند ديگر واجبات واجب بوده است ؟ ، خدرى گفت : آرى .
افزون بر آن دو كسانى چون ابو ذر غفارى ، عمار بن ياسر ، حذيفة بن يمان ، ذو الشهادتين خزيمة بن ثابت ، ابو ايوب انصارى ، خالد بن سعيد بن عاص و قيس بن
الإمام الصادق و المذاهب الأربعة ( امام صادق و مذاهب چهارگانه ) ( فارسي ) — صفحة 306
مساهمون: اسد حيدر
ص٣٠٦